ذهن
ذهن هر کس به طور دائم مشغول ریموو کردن و پاک سازیه .
بعضی ها اینقدر سرعت از خاطر بردن شون تنده که انگار
شیفت + دیلیت می گیرن .
بعضی ها ریسایکل بین ذهن شون اینقدر کم حجمه
که مجبورن هر چند وقت یک بار ریِستور کنن .
بعضی ها می ذارن آشغال ها اینقدر توی سطل آشغال جمع شه
تا ییهو همه رو با هم پاک کنن .
بعضی ها هر چند وقت یه بار می رن توی سطل آشغال ذهن شون
تا شاید یه چیز دوباره برگرده سر جای اولش .
مشکل اینجاست که سطل آشغال های ذهن ما پسوورد داره
و قاعدتن کسی از رمز اون خبردار نیست .
هیچ کس خبردار نیست که سطل آشغال تو بوی گند گرفته یا نه ؟
هیچ کس خبردار نیست که زباله های تر و خشک قاطی اند یا نه ؟
هیچ کس خبردار نیست که چه آدمایی ، چه حرف هایی ،
چه کار هایی ، چه خاطراتی و چه حوادثی ریختن توی سطل آشغالت ؟
گاهی مجبور هستی که بشی دو تا گوش و دو تا چشم
برای شنیدن حرف های کسی که خیلی وقته داره توی
سطل آشغال ذهن ات خاک می خوره و خودش خبر نداره .
بعضی از آدم ها مثل درایو سی می مونن .
کم که هستن اشکال نداره اما همچین که پُر حجم می شن ،
دیگه توانایی کار کردن با لایف شاپ یا همون کارگاه زنده گی ات
رو ازت می گیرن .
بعضی از آدم ها مثل آنتی ویروس اند .
همچین که سر و کله شون پیدا می شه
انگار یه سوسک کُش اومده به جنگ سوسک ها .
ولی امان از روزی که ویروس های مغز ات خیلی خفن شده باشن .
دیگه هیچ آنتی ویروسی از پس ِ کشتن شون برنمیاد ؛
مگر اینکه بری هی آنتی ویروست رو آپدیت کنی .
بعضی از آدم ها انگار یه جزء از کامپیوتر می شن .
فرقی نداره سخت افزاری مثل مغز یا نرم افزاری مثل قلب .
مهم اینه که حتا اگه هارد ات هم بسوزه ، اونا هم به پات می سوزن .
هارد من سوخته . احتیاج به یه هارد و ویندوز ِ نو دارم .

