نقطه
یک هفته می گذرد از آن انتخابات ِ شوم و وحشتناک .
آنقدر اتفاق در طی این مدت افتاده است که فکر نمی کنم زمان آنها فقط 1 هفته بوده است ! احساس می کنم سال ها گذشته است .
این مدت ، حرف های زیادی برای گفتن داشته ام . آنقدر از افراد مختلف حرف شنیده ام که حس می کنم سرم یک وزنه ی چند تنی شده است و روی تنم سنگینی می کند .
بسیار گیج ام . هیچ کس با ما رو بازی نمی کند .
سایت ها را نمی توانم به طور 100 % باور کنم . نه سایت های حامی میرحسین و نه سایت های حامی احمدی نژاد .
اخبار تلویزیون را نمی توانم به طور 100 % باور کنم . نه اخبار ایران و نه اخبار بی بی سی پرشین .
حرف مردم را نمی توانم به طور 100 % باور کنم . نه حرف میرحسینی ها و نه حرف احمدی نژادی ها .
عجیب در برزخ قرار گرفته ام . اعتماد ام را به همه چیز از دست داده ام . ایمان ام نسبت به بعضی آدم ها کم شده است .
اولین بار است که اینقدر صریح از بسیاری از آدم ها می شنوم که مقام رهبری را هم جزء نقد های بی سر و ته شان قرار می دهند .
این نه تنها یک جنگ داخلی است بلکه حداقل برای من جنگ بین مقدساتی ست که مدت ها به آنها ایمان داشتم و حالا شواهدی را می بینم که سخت با مقدسات ام در تضاد است .
مدتی پیش دوستی به من گفت که : اگر دین از سیاست جدا باشد ، خیلی بهتر است . یعنی حتا اگر مشکلات سیاسی به وجود آید ، دین زیر سؤال نمی رود .
به اطراف خودم نگاه می کنم .. کسی که قبل از انقلاب و در زندان های ساواک یک تفسیر از قرآن نوشته است ، امروز می شود شاخ ِ مفاسد اقتصادی .
کسی که امام او را خانه نشین کرده است ، امروز به ما می پیوندد .
این افراد گاهی پای مرا سست می کنند . به این فکر می کنم که آیا راه ام صحیح است ؟ نکند به بی راهه ای زدم که خیلی ها با من همراه اند ؟
به این فکر می کنم که در دوره ی آخرالزمان ، دیگر ملاک این نیست که افراد زیادی با تو هم مسیر باشند . اتفاقن مسیر های خلوت تر ، صحیح تر هستند .
ای وای که چه قدر آخرالزمان رنج آور است . ای وای که چه قدر آرزو می کنم ای کاش اسلام واقعی را در اختیار داشتیم . ای کاش بنا به منافع خودمان از اسلام نمی زدیم . ای کاش به اسم دین ، گناه نمی کردیم ..
این روز ها دلم برای امام خیلی تنگ می شود . هرچند که من دو سال بعد از فوت او به دنیا آمدم اما او ، مهری در دلم انداخته که این روز ها خیلی دل تنگ اش می شوم . با خودم می گویم که ای کاش امام بود . ای کاش امام ما را رهبری می کرد ..
بعد ناگهان یاد آن بیت مورد علاقه ام می افتم :
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم / در ره عشق جگردارتر از صد مردیم
هر زمان یاد خمینی به سر ما افتد / دور سیدعلی خامنه ای می گردیم
این روز ها عجیب در دلم آشوب به پا شده .
از طرفی به عقیده ای که دارم ایمان دارم و از طرفی می بینم که ایمان من ، در مقابل ولی فقیه قرار می گیرد و نه در کنارش .
این روز ها تشخیص راه درست برای ام سخت شده است . تمام کار های ام را با شک انجام می دهم .
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند
بعضی وقت ها فکر می کنم که اگر در این تظاهراتی که شرکت می کنم ، اتفاقی برای ام بیفتد ، آیا راهم ارزش کشته شدن داشته است ؟
ما اگر کشته شویم ، مقام شهید نداریم . آنهایی که انقلاب کردند و کشته شدند شهید هستند ؛ نه مایی که یکی در میان از بین مان خواستار ِ : "جمهوری اسلامی نابود باید گردد " هست ..
من هنوز کشورم را دوست دارم و آن را بدون جمهوری اسلامی نمی خواهم . بدون ولایت فقیه نمی خواهم .
و من هنوز رهبر ام را دوست دارم .....

