تبليغاتX
خسته گی های یک روح سرگردان - خار و خاشاک تویی / دشمن این خاک تویی

خار و خاشاک تویی / دشمن این خاک تویی

ساعت 2 بعد از ظهر . ‏

آخرین تلاش های ما برای اطلاع رسانی به حامیان میرحسین،کروبی،رضایی .‏

کاملن ناامید بودیم : برای جشن احمدی نژاد دو روز در تلویزیون زیر نویس کردند و از همه جای ایران آمدند . حالا ما چه کنیم ؟ از طرفی اس ام اس ها قطع بود و از طرفی به بعضی ها که زنگ می زدیم ، می گفتند ما می ترسیم بیاییم ، به اندازه ی کافی این چند روز باتوم و کابل خورده ایم .‏

بسیار ناامید بودیم . به همه می گفتیم : معلوم است که جمعیت ما به حد جمعیت دیروز جشن احمدی نژاد نمی رسد اما به هر حال باید اعتراض خود را اعلام کنیم . به همه می گفتیم که میرحسین هم می آید . ‏

ساعت 3 بعد از ظهر .‏

برای پرینت از چند تا مطلب به پای کامپیوتر آمدم که به سرم زد ای دی اس ال را روشن کنم تا ببینم خبرها چیست . به محض اینکه 360 باز شد ، با خبر بلست میثم الله داد مواجه شدم : تظاهرات امروز کنسل شد . مأموران حق تیر دارند .‏

در یک لحظه تمام وجود ام را ترس گرفت اما اصلن صدای اش را در نیاوردم که چنین خبری را می دانم .‏

خلاصه با اضطرابی عجیب از خانه خارج شدیم که برادرم سعید گفت : امروز زهرا رهنورد به دانشگاه تهران رفته است و اعلام کرده که تظاهرات امروز را کنسل شده بدانند .‏‏

ترس من دو برابر شد . هم اینکه یقین داشتم دست از پا دراز تر برخواهیم گشت و هم از تیراندازی می ترسیدم .‏

قرار خانوادگی مان در شرکت یکی از دوستان پدرم بود . وقتی همه گی جمع شدند ، به نقل اخباری که شنیده بودند پرداختند . جالب اینجا بود که همه ی ما با وجود اینکه می دانستیم مأموران حق تیر دارند ، به راه افتاده بودیم ! پس آن احساس نگرانی در همه ی ما مشترک بود . فقط به یک چیز فکر می کردم : اگر به راه و فکر و عقیده و هدف خودم ایمان دارم ، پس از هیچ چیز نباید بترسم .‏

ایرانی می میرد / ذلت نمی پذیرد

به میدان امام حسین(ع) که رسیدیم ، از انبوه جمعیت و ترافیک ایجاد شده دیگر نتوانستیم با تاکسی مسیر را طی کنیم . از همان جا ، پیاده به جمعیت پیوستیم و به راه افتادیم .‏

شعار ها رسا بودند . مردم از طرفی خوشحال بودند که از آن قسمت ، جمعیت برای رفتن به میدان آزادی آماده شده است و از طرفی در گفتگو با آنها می شد فهمید که چه قدر از نتایج انتخابات ناراضی اند . اما هنوز وقت برای قضاوت زود بود . حرفی بین همه ی مردم مشترک بود :‏

احمدی نژاد دیروز به ما توهین کرد . درست است که ما دیگر دشمن دولت محسوب می شویم اما این توهین بزرگی بود که ما را خار و خاشاک بنامد . آیا این تعداد افراد معترض از انواع اقشار جامعه ، شورش گر و اراذل و اوباش هستند ؟

از همان ابتدای راه فهمیدیم که مردم حاضر ، نه فقط برای حمایت از موسوی بلکه در جواب توهینی که به آنها  شده است آنجا جمع شده بودند .‏ همه می گفتند : اگر ما خار و خاشاک هستیم ، پس حتمن تمام ایران را خار و خاشاک برداشته است ! ‏

زنگ می زدیم به دوستانی که در شهرستان داشتیم . آنجا نیز شورش شده بود اما همه می گفتند که جوان های شهرستانی مثل جوان های پایتخت شجاعت ندارند ؛ اگر شورش اینجا را ببینند شیر می شوند .‏

شعار ها مختلف و پراکنده بود : ‏

گفته بودیم اگر تقلب بشه / ایران قیامت می شه ؛ حالا تقلب شده / ایران قیامت شده

نصر من الله و فتح قریب / مرگ بر این دولت مردم فریب

 

شاید مسیر مان هنوز 1 کیلومتر هم نشده بود که با پلاکارد هایی مواجه شدیم : سکوت !‏‏

بلافاصله یاد اطلاعیه افتادم : تظاهرات آرام !‏

دیگر این پلاکارد ها به میزانی شده بود که حتا وقتی آدم ها بلند با یکدیگر هم حرف می زدند ، همه می گفتند : هیس ! ‏

این همه هیس گفتن ها برای چه بود ؟ نیروی انتظامی و گارد ویژه ای که گوشه ی خیابان ایستاده بودند ، فقط منتظر یک چیز بودند : شعار دادن مردم و ایجاد درگیری ؛ تا بتوانند حمله کنند و مردم را پراکنده سازند . بله آنها دنبال کوچکترین بهانه از طرف ما بودند .‏

دستور این بود که صدا از کسی در نیاید . فقط دست ها را بالا گرفتیم و علامت پیروزی دادیم . کل جمعیت یک پارچه دست ها بالا بود . هیچ کسی هم نمی توانست به ما حمله کند زیرا بهانه ای به دستش نمی دادیم . در آن لحظه آفرین گفتم به شعور ایرانی که می داند کی حرف بزند و کی نزند . تا اینکه ناگهان دیدیم یکی از جوان ها که روی اتوبوس نشسته است ، می خواهد پنجره ی سقفی اتوبوس را از جا بکند . بلافاصله تمام مردم یک پارچه سرش فریاد کشیدند که نکن ! برای چه صدمه می زنی ؟ ما که نمی خواهیم فردا جزء اراذل و اوباش ما را بخوانند و بگویند اینها وحشی هستند تا فقط به خیابان بریزند و به اموال عمومی صدمه بزنند .‏

باز هم آفرین گفتم به این فرهنگ ایرانی که نهایت سیاست را در افکار عمومی به خرج داد . مرحبا باید گفت به موسوی که در بین هوادار های اش چنین فرهنگی را توانست ظرف 1 روز جای بیندازد .‏

دیگر میدان آزادی از دور پدیدار بود . تلفن های مان قطع بود و نمی توانستیم زنگ بزنیم به آن ترسو هایی که در خانه ها ماندند که بگوییم چه صحنه ی غرور آفرینی را از دست دادید ! اینجا چماغ دار ها بهانه ندارند برای حمله به مردم بی دفاع .‏

از عقب و جلو تا چشم کار می کرد جمعیت بود . ‏

دیگر تمام نگرانی هایی که از خانه با خود به همراه آورده بودم را فراموش کرده بودم . جمعیت حاضر ، 10 برابر جمعیتی بود که دیروز در میدان ولی عصر تشکیل شد .‏

حال غرور برای چه ؟ برای اینکه این جمعیت خودجوش بود . ما نه زیرنویس تلویزیون اعلام کردیم و نه توانستیم پیامک های مان را سند تو آل کنیم . خیلی ها ترسیدند و نیامدند و این جمعیت فقط برای تهران بود ؛ نه داهات و شهرستان های اطراف تهران .‏

قرار بود تا وقتی که به میدان آزادی نرسیدیم هیچ کسی سخن نگوید . الحق و الانصاف که مردم واقعن سکوت را رعایت کردند و تذکر ها را جدی گرفتند . فقط دست ها بالا بود .‏

اینکه بگویم ما در آن گرما ، در آن تراکم و در آن تشنه گی چگونه خودمان را به آزادی رساندیم ، مفصل است . فقط اینکه ما دوباره به راه خودمان ایمان پیدا کردیم : این انتخابات با ما صادق نبوده .. آنها با احساسات ما بازی کردند .‏

در طی مسیر هم کروبی را دیدیم و هم ابطحی . اما متأسفانه چشم مان به جمال میرحسین روشن نشد ..‏

دیگر به آزادی رسیدیم . یک نفر از برج آزادی بالا رفته بود(!) و با اسپری سبز رنگ روی آن نوشته بود :

 مرگ بر دیکتاتور / چه شاه باشه چه دکتر

جمعیت دیگر صبرش تمام شده بود . چند کیلومتر سکوت کرده بود و دیگر می خواست فریاد بزند :‏

رأی ما رو دزدیدن / دارن باهاش پوز می دن

تا احمدی نژاده / هر روز همین بساطه

خار و خاشاک تویی / دشمن این خاک تویی

موسوی موسوی / پرچم ایران مرا پس بگیر

آی مردم نترسید / ما همه با هم هستیم

تقلب ، یه درصد دو درصد / نه شصت و سه درصد

این شصت و سه درصد که می گن کو ؟ / دروغگو

 

چند باری هلیکوپتر از بالای سرمان رد شد . حرف همه ی مردم این بود : آیا امشب در اخبار از این تظاهرات حرفی می زنند ؟ یک نفر به شوخی گفت : ممکن است امشب محمود بیانیه بدهد که تشکر می کنم بابت حضور تون جهت حمایت از من !‏‏

 

در راه برگشت همه فقط یک شعار می دادند :‏

فردا ساعت پنج / میدان ولی عصر

+ نوشته شده در  88/03/25   توسط یاسمن اکبرپور   در موضوع: سر شناسی