
شما را به تماشای جدید ترین اثر یاسمن اکبرپور در وب گاه هنرهای یک روح سرگردان دعوت می نمایم .
:دی
(+)
هر چه قدر هم سعی کنی ظاهر یخی ات را ببینم ،
به گرمای درون ات آگاهم ..
این ذهن کوچک ِ مردمان ِ کج فهم هم فراموش کند ؛
آن سلطانی که روبروی اش نشستیم ، فراموش نمی کند ..
عطر تو
و
ضربان قلب من ..
امروز وقتی از سینما برگشتم ، داشتم چادرم رو به جا لباسی آویزون می کردم ییهو به خاطر حجم عظیم لباس های آویزون شده ، همشون ریختن که یکی از اونها مانتو و شلوار دوران هنرستان بود [چه قدر همیشه از روپوش بدم میومده]
خلاصه یاد یه خاطره ی خنده افتادم که زیاد هم دور نیست و می رسه به اردیبهشت همین امسال .
القصه
نمی دونم سر چه مناسبت کوفتی بود که همه ی بچه ها رو بردن توی نمازخونه . ما هم که ارشد و شر مدرسه ، جامون همیشه اون ته نمازخونه بود . یه خانومه رو آورده بودن از اینایی که زیر چادر شون فقط مقنعه مشکی سر شون می کنن و با رنگای دیگه ی طبیعت قهرن و کیلیبس روسری شون از این بدون نگین هاست و نوک مقنعه شون به موازات دماغ شون تیزه و همیشه سیبیل دارن و ابرو هاشون تمیز نیست .
منم نمی دونم اون روز چه مرگم بود که دلم در حد تیم ملی [یعنی داغون] درد می کرد و سرم همش روی شونه ی دوست جلویی ام بود . اما از اونجایی که آدم بدمریضی نیستم بچه ها رو در امر مفرح ِ مسخره کردن خانوم سخنرانه هم راهی می کردم .
خلاصه
ایشون نشست کلی ما رو موعظه و نصیحت کرد و تا اون آخر هیشکی به حرفاش گوش نمی داد تا اینکه گفت : من یه سری برگه رو می دم بچه ها پخش کنن و شما سؤال هایی که از من دارید رو توش بنویسین .
از اونجایی که تعداد برگه ها کم بود ، از هر ۱۰ نفر به ۲ نفر رسید .
ما دیدیم همه دارن برای اسکل کردن خانومه ، چرت و پرت توی برگه ها می نویسن .
یکی از دوستام گفت : یاسی پایه ای فحش [...] بنویسیم ؟
تا اینو گفت همه ی بچه هایی اکیپ مون گفتن ایول . آره بنویس بخندیم .
خلاصه دو تاشون نامردی نکردن و هر فحش [...] بلد بودن توی کاغذ هاشون نوشتن و سرخوش دادن به کسی که کاغذ ها رو می رسوند اون جلو .
به خاطر تموم شدن وقت ، فکر نمی کردیم بخواد توی همین جلسه جواب سؤال ها رو بده اما از شانس بد مون فهمیدیم قراره به صورت رو در رو جواب بده .
اولین برگه رو باز کرد و با اعتماد به نفس کامل شروع کرد به خوندن : چرا همجنس بازی حرام است ؟
کل سالن از خنده منفجر شد . از بس گاگول بود نفهمید بچه ها خواستن سر کارش بذارن و شروع کرد به توضیح دادن و ارائه ی جواب . بچه ها داشتن می ترکیدن از خنده .
برگه ی بعدی و چند برگه بعد هم باز شد و دیدیم سؤال های بچه ها جمیعن چیز داره ! یعنی همه از دم گیر دادن بودن به مسائل جنسیتی تا خانومه رو سر کار بذارن بخندن .
یوهو
وقتی داشت یه برگه ی دیگه رو باز می کرد
ما اول دیدیم رنگش پرید
بعد دیدیم یه ذره سرخ شد
بعد دیدیم بنفش شد
بعدش قرمز شد
آخر سر هم قرمز ِ مایل به قهوه ای شد
بلندگو رو برداشت و با یه حالت ریلکس و لحن آروم ، شروع کرد به ارائه ی بیوگرافی خودش : من فلانی ، دارای مدرک فلان از فلان دانشگاه ، در فلان قسمت فلان جا کار می کنم و دائم در فلان جا ها می رم سخنرانی . من در جاهایی مثل ورامین ، پاکدشت ، قیامدشت ، شهر ری در بین بچه های لات و پایین شهری سخنرانی کردم [در این قسمت یوهو صورت اش تغییر حالت داد و وولوم صداش رفت بالا] اما در این همه سال تا حالا بچه هایی به بی ادبی شما ندیدم . شماهایی که ادعای بالاشهر نشینی تون می شه اندازه ی اون لب خط های پایین شهری ادب ندارید و [...]
در همین لحظه معاون هنرستان اومد و گفت : خانوم فلانی چه اتفاقی افتاده ؟
اونم یوهو برگه ی اکیپ ما رو پرت کرد جلوی معاون و گفت : بفرمایید . ببینید بچه هاتون برای من چی نوشتن .
خلاصه
اون روز برای ترسوندن بچه ها که بگن چه کسی اینا رو نوشته ، از دروغی به نام انگشت نگاری هم استفاده کردن .
کار به جایی رسید که من و دو تا از بچه های موجه (!) کلاس برای ضمانت اون دو نفری که اینا رو نوشته بودن پا پیش گذاشتیم و با از خود گذشته گی تمام وارد دفتر مدیر شدیم و همه چیز رو توضیح دادیم تا بچه های مدرسه از زندانی شدن توی نمازخونه نجات پیدا کنن !
ما اگر شانس داشتیم اسم مون می شد لوک خوش شانس . از بد روزگار همه ی کاسه کوزه ها سر اکبرپور بدبخت که اون روز به خاطر دل درد ، سرش روی شونه ی جلویی اش بود خراب شد .
الحمدلله که ماه اردیبهشت بود و پایان مدرسه .
مدیر از من خواست مامان ام رو بیارم مدرسه [به این دلیل که من باید جلوی همچین حرکتی رو می گرفتم و اگر نگرفتم ضعیف النفس ترین جنبنده ی روی زمین هستم] . منم از اونجایی که در مراحل طفولیت تا به حال در خودکفایی کامل به سر می برم و نمی گذارم پای مادرم به مدرسه برسد ، همان جا در دلم گفتم : بیشین تا برات بیارمش !
این شد که تا روز گرفتن مدرک موقتی دیپلم [یعنی زمان ثبت نام دانشگاه] هر وقت می رفتم مدرسه ، مدیر اسکل مان به من می گفت : اکبرپووووور ! تو باز مامانتو نیاوردی ؟!
و من می گفتم : بله خانوم روح بخش . میارم !
و این جمله ی " اکبرپووووور ! تو باز مامانتو نیاوردی ؟! " تبدیل شده است به سوژه ی تمام دوستان ام . یکی از آنها گفت اگر روح بخش چندین سال دیگر تو را با همسر و فرزند ات هم در خیابون ببیند می گوید : اکبرپووووور ! تو باز مامانتو نیاوردی ؟!
پی نوشت :
ایده ی [...] از مهندس پنگول جونی می باشد .
هنر های یک روح سرگردان ، جایی که بیشتر در آن می نویسم .
هنوزم آدمایی پیدا می شن که بعد از مدت ها وبلاگ نویسی و کامنت گذاری ، تا می بینن عقیده ات با مزاج شون جور در نمیاد ، تو رو از لیست پیوند هاشون پاک می کنن .
هنوزم آدمایی پیدا می شن که وقتی دارن بهت دری وری می گن ، می ترسن اسم شون رو بنویسن که یه وقت یکی از طرفدار هاشون کم نشه .
هنوزم آدمایی پیدا می شن که از نظر شون بقیه تا وقتی عالی اند که مثل خودشون باشند ، در غیر این صورت می شن بچه دوساله ای که فقط زر مفت می زنه .
هنوزم آدمایی پیدا می شن که دوستاشون رو مثل خودشون انتخاب می کنن تا با هر چرندی که توی پست هاشون می نویسن ، همه بیان بگن واااای چه قدر خدا نوشتی !
کوسه ها ، موجوداتی هستند که بالای لب شان ۲ الی ۵ عدد مو روییده است . بحثی بر سر تعداد موها نیست بلکه صحبت سر این است که آن مو ها از کمی ِ تعداد ، قابل شمارش می باشند .
ژن این کوسه ها در افرادی نظیر رفسنجانی و [...] نیز وجود دارد که این ژن از هر ۱۰۰۰ نفر در یک نفر یافت می شود !
تصمیم گرفتم این بلاگ رو فقط اختصاص بدم به مینیمال و ادبیات
و بلاگی که توی وردپرس دارم رو اختصاص بدم به هنر [گرافیک،عکاسی،موسیقی،فیلم]
www.yasamanakbarpour.wordpress.com
در آینده ی نزدیک یک نقد خواهم داشت .
همچنین دیگر در فتوبلاگ فعال نخواهم بود و عکس های ام را نیز در وردپرس می گذارم .
من دختری هستم که با پسر بزرگ شده ؛ از بچه گی به جای خاله بازی ، گل کوچیک و شوت یه ضرب بازی کرده ؛ به جای عروسک ، عاشق تفنگ و ماشین بوده ؛ در مهد کودک ، بهترین دوستان اش آریو و پدرام و سینا و امین و رامین بوده اند .
حالا شما قضاوت کنید : دختری که از بچه گی بین پسر ها بوده و با آنها بزرگ شده ، می تواند وقتی یکی از هم بازی های دوران بچه گی اش را می بیند ، با او شوخی نکند و توی سر و کله ی او نزند ؟
آیا دختری که بین پسر ها بزرگ شده ، بلد نیست چگونه رفتار کند تا ارتباطات اش دچار مشکل نشود ؟
این ها مقدمه ای بود برای عنوان کردن شرط [یا بهتر است بگوی ام نظرات من برای همسری ایده آل ] .
اساسن با فلسفه ی غیرت و تعصب های آزار دهنده مخالف ام .
درست است که جنس لطیف ، همیشه احتیاج به در پناه و حمایت بودن یک مرد دارد اما این حمایت ها باید تا حدی باشد که به اصل موضوع ضربه نزند . محدود اش نکند .
از نظر من ، تعصب و غیرت های غیرعادی ، ناشی از یک بیماری ِ روانی ست و کسانی که با چنین انسان هایی زنده گی می کنند هم فاقد سلامت روانی می شوند .
خیلی حال می ده آدم صبحونه نوشابه بخوره .
اونم پپسی !
فکر کنم به زودی کارم به بیمارستان بکشه .
به خاطر سرما خوردن معده ام !
بلافاصله بعد از بورانی ، زیتون میل می کنم .
به به
جدیدن از بس بورانی می خورم
احساس ملوان زبل بودن بهم دست می ده !
Angels & Demons
Be Season
The Boy in the STRIPED PAJAMAS
DUPLICITY
he's just not that into you
WALL.E
Benjamin Button
Labor Pains
17Again
Alexander
She is the MAN
The Reader
AWAKE
BOLT
KUNG FU PANDA
Befor Sunset
Cast Away
The DEVIL wears PRADA
TAKEN
OCEAN'S 11.12
MILK
P2
SAW I.II.III.IIII.V.VI
Revolutionary Road
Intolerable Cruelty
Grudge I.II
300
Book Of Love
Note Book
WANTED
The Women
Sweeney Todd
TRANSPORTER I.II.III
Taking Lives
Life or Somthing Like it
Cinderella MAN
RUNAWAY BRIDE
CRASH
21grams
Big momma's HOUSE 2
Basic Instinst
American Beauty
twilight . new moon
dead like me
my sister's keeper
Love Happens
the REBOUND
the PROPOSAL
Vicky Cristina Barcelona
TITANIC
the DUCHESS
Pride & Prejudice
2012
THE BLIND SIDE
Paranormal Activity
Inglourious BASTERDS
Funny People
X-MEN
Ciyt Of Angels
The longest yard
The OTHERS
Gangs of new york
این نوشتار در آینده کامل تر خواهد شد .
اگر تمایل دارید در خصوص داستان و نقد این فیلم ها بیشتر بدانید ، به گروه من در جامعه ی مجازی ایرانیان سر بزنید . (+)
پی نوشت : ای خدا آخه چرا ابرو های من باید اینجوری باشه ؟ دست نمی زنم یه جور ازش بدم میاد ، دست می زنم یه جور دیگه . با این روتوشی که انجام دادم دیگه صد در صد به این نتیجه رسیدم که ابروی تمیز هم سن ام رو می بره بالا و هم بهم نمیاد . گند بزنن این شانسو ! (+)
یکی از مسائلی که همیشه به آن نقد داشته ام ، بحث ریخت و پاش های اضافی و اکثرن با اکراه در مراسم عروسی ست . از نظر من عروسی های فعلی ، دیگر آن صفا و صمیمیت جشن های قدیم را ندارد . مجالس تبدیل شده است به سالن مُد و تمامی آدم ها چه زن و چه مرد دائم مشغول فخر فروشی و چشم و هم چشمی هستند .
حداقل در خانواده های نسبتن سطح بالا ، این توقع می رود که جشن ها با تدارکات وسیع و در مکان های اسمی برگزار شوند . اما در آخر هم غر های مهمان ها را شاهد هستیم که مثلن غذا فلان بود و یا فلان آدم فلان حرف را زد .
در حقیقت با دور شدن آدم ها از یکدیگر ، به شخصه حاضر نیستم که چندین میلیون از پول نازنینی که می تواند در مسائل دل پسند تر خرج شود را در یک شب به باد فنا دهم . شبی که توأم با اضطراب و نگرانی ست . در عروسی های فعلی ، به هر کس خوش بگذرد به صاحبان اصلی مجلس کوفت می شود . چرا که پایبندی به برخی سنت های مسخره ، آنها را معذب می کند .
بنده از آن دسته دخترانی نیستم که آرزوی به تن کردن لباس عروس را داشته باشم . ترجیح می دهم اگر بنا بر مهمانی ست ، فقط در سطح فامیل های درجه یک برگزار شود . به علاوه اینکه دوست دارم آن خرجی را که قرار بوده خانواده ی داماد در مراسم عروسی متحمل شوند ، به خودمان بدهند تا در اموری که دوست داریم نظیر سفر به کشور های مختلف و یا سرمایه ای جهت کار خرج کنیم .
به عبارت دیگر می توان گفت این نه تنها یک شرط نیست بلکه در نگاهی دیگر می تواند یک لطف عظیم به خانواده ی داماد باشد . هزینه ی کلانی که قرار بوده در عرض یک شب به باد فنا برود ، می تواند جاری باشد و خاطرات ماندگاری را بر جای بگذارد .
از نظر من ارزش و مبنای زنده گی ، فرا تر از مسئله ی کوچکی به نام آشپزی می باشد !
به عبارت دیگر حیف است که با در نظر گرفتن جامعه ی رو به پیشرفت فعلی ، یک دختر تمام وقت اش را داخل مطبخ بگذراند ! البته این نظریه بدین منظور نمی باشد که هر شب فست فود میل کنیم اما بنده آشپزی را جزء وظایف ام نمی دانم . در حقیقت اگر این امر ِ سخت را انجام دادم ، از سر لطف بوده است و اتفاقن منت هم بر سر همسر عالی قدر می باشد ! چرا که در دستور اسلام ، مرد یا باید برای همسر اش کارگر فراهم کند و یا در مقابل کار هایی که او در منزل انجام می دهد ، مواجبی را بپردازد .
به یاد دارم دو سال پیش ، یک دختری که دو سال از من بزرگ تر است و خواستگار های زیادی داشت* ، طی یکی از سخنان اش فرمود که :
اگر خواستگار راه دهم ، حتمن یک لیست بلند بالا برای او در شرح شروط ام می نویسم .
اینجانب نیز به دلیل آنکه مسائل مختلفی به ذهن ام می رسد اما صرفن فقط بیان می کنم ، تصمیم گرفته ام که هر زمان شرطی به ذهن ام رسید ، در جایی همچون وبلاگ به ثبت رسانم تا در همان چشم انداز ده ساله ای که در اینجا ذکر کرده ام ، همه ی آنها را تقدیم به خواستگار ِ محترم نمای ام !
شرط اول : بنده از هر گونه بی انضباطی ِ ظاهری اعم از پیراهن روی شلوار ، شلوار ِ گشاد و پارچه ای ، لاخ لاخ کردن ِ کفش هنگام راه رفتن ، ژولیده بودن مو ها و ... بی زاری جسته و با مجرم به اشد مجازات برخورد خواهم کرد !
به عبارت دیگر : بنده کشته مرده ی شلوار ِ جین ِ تیره ی نه چندان فاق کوتاه همراه با تی شرت های مردانه ی شاد که البته کوتاه نباشد هستم و از هر گونه موی بلند ، ریش کوتاه (نه سه تیغه) قد بلند، ناخن کوتاه ، وای وای وای وای وای
دفاع خواهم کرد !
* اگر بنده در حال حاضر ۱۸ سال و خرده ای سن داشته باشم در نتیجه دو سال پیش ، ۱۶ سال و خرده ای سن داشته ام . در نتیجه آن دختر دو سال پیش ، ۱۸ سال و خرده ای سن داشته است و اصلن تعجب نکنید ! زیرا در تجمعات ( از کلمه ی خانواده استفاده نمی کنم !) مذهبی ، این سن برای ازدواج ، سن ِ مناسبی ست !
قبلنا مامانم می گفت : صدای دگمه های گوشی ات اعصاب ام رو خرد می کنه بس که اس ام اس می زنی ؛ رفتم یه موبایل تاچ اسکرین خریدم .
جدیدن می گه : صدای دگمه های کیبورد اعصاب ام رو خرد می کنه بس که تایپ می کنی .
کسی کیبورد فینگرتاچ سراغ داره ؟!
به خاطر اعصاب جفت مون می گم ..
پی نوشت : آدرس درست شد www.yasaman-akbarpour.com
گیر ِ من
در گیری ست ..
پی نوشت یک : لینک بلاگ حدیث (+)
پی نوشت دو : سومین شماره ی ماهنامه ی عکاس بر روی نت قرار گرفت (+)
باید یه قرار داد با شرکت سونی اریکسون و سامسونگ ببندم .
با این بند که : هر موبایلی که می خواید پر فروش بشه رو فقط کافیه من بخرم !
آخه ای خدا چرا من هر موبایلی می خرم خز می شه زود ؟
اون از W810 ، اینم از F480
زنده گی ام که نفس گیر می شود
می آیم و از شما نفس گیر می شوم ..
چند روز پیش ، پدرم و عموم تصمیم داشتن نامه ای به سازمان بازرگانی بفرستند که از من خواستن تا براشون تایپ کنم .
قبلن هم پیش اومده بود که برای افراد مختلف کار تایپ رو انجام بدم .
مثلن یه بار یادمه یک مدرس حوزه علمیه ، برگه ی سؤالات امتحانی رو داد به من تایپ کنم . واقعن چشم تون روز بد نبینه . به غیر از نام و نام خانواده گی که در بالای صفحه باید می نوشتم ، مابقی ِ برگه عربی بود و کلی تنوین .
اکثرن وقتی برای کسی کار تایپ انجام می دم ، به مفاهیم جملات دقت زیادی نمی کنم . همینجوری می نویسم تا تموم بشه ؛ اما این بار من هر جمله که جلو می رفتم به نقطه نمی رسیدم ! در اون لحظه فقط توی دلم گفتم خدا خیر بده اون معلم انشای منو که هر وقت دفتر منو نگاه می کرد ، با خودکار قرمزش کلی ویرگول و نقطه که نذاشته بودم رو می ذاشت .
سازمان بازرگانی استان تهران
با سلام احتراماً نظر به اینکه آن سازمان محترم در هنگام دریافت مدارک مربوط به صادرات اینجانب در سال ۱۳۷۸ جهت پرداخت جواز صادراتی از دریافت مدارک مربوط به اظهارنامه به شماره کوتاژ ۴۰۰۴۱۹۸ به تاریخ ۲۱/۱۲/۸۷ به دلیل نبودن اصل اظهار نامه خودداری نموده و با توجه به اینکه اصل اظهار نامه در فرودگام امام مفقود گردیده بود و آن سازمان محترم از قبول کپی آن خودداری نمود و اینجانب قادر به تحویل مدارک مربوط به آن اظهار نامه نگردیدم لذا در حال حاضر با توجه به اینکه اصل اظهار نامه در فرودگاه پیدا شده و تحویل اینجانب گردیده و با توجه به اینکه اینجانب قبل از اتمام مهلت قانونی اقدام به تحویل مدارک مربوط به اظهار نامه فوق نموده بودم خواهشمند است نسبت به تحویل مدارک مربوط به اظهار نامه فوق اقدام نمایید .
با تشکر
طراحی کارت ویزیت
طراحی لوگو
طراحی بنر
طراحی پوستر
طراحی بروشور
طراحی هدر
پذیرفته می شود !
در صورت نیاز کامنت بگذارید تا شماره ام را بدهم ![]()
همیشه دوست داشتم روی عکسایی کار کنم که خودم گرفتم شون .
عکس ِ آقای پوما ، سعید برادرم !
(+)
در اوج بدشانسی ها و بد بیاری ها و بدبختی ها و بدقلقی ها
تو اومدی و شدی جفت شیش ِ زنده گی من !
امشب اینترنت ام قاطی کرده .
هر کاری می کنم به مسنجر ام وصل نمی شم .
می رم توی یاهو میل تا ببینم از اونجا میل اش می کشه من به چت ام برسم یا نه ؟
بی کاری و چت نکردن از یه طرف ، وضعیت بی نظم ایمیل های من از طرف دیگه ، منو به این فکر انداخت که بشینم یه سر و سامانی بهشون بدم . خیلی چیزا باید نخونده پاک می شدن و خیلی چیزا رو باید دوباره می خوندم .
از آخر شروع کردم به پاک کردن تا رسیدم به جدید ترین ایمیل هام .
هر چی جلوتر میومدم بیشتر لذت می بردم . از این لذت می بردم که بهانه ای برای ناراحتی وجود نداره .
از بین همشون ، یکی از متن هام رو پیدا کردم که برای خیلی قدیم بود . شاید توی ۳۶۰ پست کرده بودمش .. نمی دونم ، دقیق یادم نیست .
خوندنش لطف زیادی برام داشت . مهم ترین اش اینکه احساس کردم هوا عالیه !
هوای خیلی از مناطق ، همیشه یک نواخته و هیچ روزش با هم فرقی نداره . ممکنه یه هوای معتدل داشته باشه که نه گرمای بیش از حد اش به چشم بیاد و نه سرمای اش .
گاهی اوقات یه شرایط خاص جوی ، باعث می شه دهن همه باز بمونه که مثلن چطور شده توی بندر عباس برف اومده ؟!
یا چطور شده توی اردبیل چند نفر به علت گرما زده گی راهی بیمارستان شدن ؟!
دل ما آدما هم همینجوریه .
تا وقتی « دچار » نشدیم ، یه زندگی معمولی داریم . روزامون با هم فرقی ندارن . انگار ثانیه ها راحت جلو می رن . انگار برای خودت زندگی می کنی و خودت . انگار اختیار همه چیزو داری . انگار هنوز« اون اتفاقه برای افتادن نیفتاده ... »
اما وقتی اون اتفاقه افتاد ، دیگه زنده گی ات عادی نمی گذره . انگار لایه ی اوزون ِ دل ات پاره شده . هم گرما ها بیش از حد بهت می رسه و هم سرما ها .
وقتی این لایه تحت هر شرایطی دچار آسیب می شه ، دیگه آب و هوا اوضاع عادی نداره . گرما بیشتر می شه ؛ سرما هم استخون لرز می شه . امان از دست این لایه ی اوزون و امان از دست آدمایی که به لایه ی اوزون صدمه می زنن ...
اما « آدم » یعنی « سازگاری با شرایط » .
باید سرمای تابستون اش رو تحمل کنی ...
مطمئن باش اون گرمای زمستون اش ، پایدار نیست . چون باده ست ؛ هیچ کسی هم با چیزی مثل « باده ی نوشین » تسکین نمی گیره ..
پی نوشت :
هنوزم می شه عاشق شد ..
زین پس
برای دیدن عکس های من
به این آدرس مراجعه کنید :
خب بالأخره دومین شماره ی ماهنامه ی اینترنتی عکاس هم بر روی نت قرار گرفت .
من در این شماره فقط کار نگارش آموزش فتوشاپ رو بر عهده داشتم که اگر قسمت باشه و شرایط اقتضا کنه ، فعالیت گسترده تری باهاشون خواهم داشت .
با کلیک روی اینجا می تونید به صفحه ی دانلود ماهنامه برید .
پی نوشت ۱ :
من همیشه فکر می کردم اولین تجربه ی کار گروهی ام ، خاطره ی خوبی رو به جا بذاره . واقعن هم هیجان انگیز ترین لحظه ی زنده گی من اون موقعی بود که مجله رو به مامانم نشون دادم ! تا عمر دارم این صحنه ی زیبا و عاطفی رو یادم نمی ره که چه قدر خوشحال شد از اینکه عکس منو توی مجله دید ! به هر حال زنده گی با روشنفکر هایی مثل مامان من ، همیشه خاطره انگیزه !
پی نوشت ۲ :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
کتاب قانون رو دیدم . ببینید !
پی نوشت ۳ :
شماره ی ۱ و ۲ یه جورایی مکمل همدیگه بودن .
پی نوشت ۴ :
!Home Break
خونه ی خاله
برای من
واقعن خونه ی خاله ست ..
اما خونه ی ما
برای تو
خونه ی خاله نیست .. نه ؟
آخه صورت یه خانم ۶۰ ساله که داره توی آینه ی ایستگاه مترو به خودش نگاه می کنه و همزمان مترو در حال رد شدنه و تصویر اش توی آینه افتاده ، برای منه عکاس که می خوام توی مسابقه ی عکس مترو و مردم شرکت کنم ، چه جذابتی ممکنه داشته باشه که ایشون خودشو می کشه کنار و می گه از من عکس ننداز ؟ مثلن فکر کرده ممکنه صورت پر چروک اش رو بذارم روی تن آنجلینا جولی که نگرانه ؟
قربون داهاتی ها برم که تا دوربین می بینن ، زودی میان جلو و می گن : از ما بنداز !
بعد از ماه ها حساب کتاب و برنامه ریزی برای پول های تولد ،
بالأخره وصل حاصل شد و من به عشق خودم رسیدم !
![]()
(+)
پی نوشت : در پوست خودم جا نمی شوم ! بال های من کجاست ؟
فاصله گرفتن های ناگهانی
از برنامه و قید و بند های زنده گی
برای رفتن به جایی مثل شمال
لذت بخشه !
پی نوشت : این مطلب را در موضوع سرخوشی تیک می زنم !
لامصب عجب اگزوزی داره . وقتی گاز می دم ، گوش ام نوازش پیدا می کنه . آدم تا وقتی توی ماشین شاسی بلند ننشسته ، نمی تونه بفهمه سوار شدن روی جاده چه حسی داره .
آخ که چه قدر خوشحالم دیگه توی اون دود و دم نیستم . درسته که دل کندن از بالاشهر یه ذره سخته اما خب .. لواسون هم کلاس خاص خودش رو داره .
وای همه ی ماشین ها موازی همدیگه دارن می رن . چه جالب ! دقیقن روبرو مون غروب خورشیده . انگار ماشین ها دارن می رن توی خورشید ! آخ کاشکی امیرعلی راننده بود تا من می تونستم راحت یه عکس از این صحنه بگیرم .
یادم باشه از سوپر دریانی یه بسته شنیسل بگیرم . امشب هم وقت غذا درست کردن ندارم .
وای خدا برقای کوچه چرا رفته ؟ ریموت در هم کار نمی کنه .
نمی فهمم چه جوری در رو باز می کنم که بپرم توی پارکنیگ . اه مثل اینکه برقای خونه هم رفته . مممممممممم شاید هم امیرعلی هنوز نیومده .
موبایل اش رو می گیرم . می ره روی انسرینگ : امیرعلی ؟ کجایی ؟ من توی پارکینگ ام . اگر خونه ای بدو یه چراغ بیار من می ترس .....
الو یاسی
إإإإإ سلام
سلام . چطوری تو ؟
خونه ای ؟
نه ؛ شرکت ام . نمی دونم کی بیام . تو شام ات رو بخور .
إإإإإإإإإ . خودت گفتی امروز بعد از ظهر میای . اذیت نکن . بدو یه چراغ بیار من می ترسم از پله های پارکینگ بیام بالا .
عزیز من ! می گم خونه نیستم . کار برام توی شرکت پیش اومد ، مجبور شدم بمونم .
آها الآن شرکتی ؟ پس چرا هیچ صدایی نمیاد ؟ خالی نبن ...
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
أأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأ وای یا خدا
[قهقهه] این به اون شبی که منو ترسوندی در !
خیلی دیوونه ای . خل ! قلبم افتاد توی کفشم . گندت بزنن
[قهقهه]
به خاطر این کاری که کردی باید سه پایه و ساز رو خودت بیاری .
آها نیست که قبلنا من نمی آوردم ! راستی چی شد آلبوم ؟
مجوز رو مثل اینکه گرفتن . قراره 10 تا ترَک بی کلام اجرا بشه که من توی 4 تاش می زنم . در حقیقت فقط 4 تاش ویلون داره . بعد که کارا مو دیدن قرار شد لوگوی گروه + جلد سی دی رو هم من طراحی کنم . فکر کنم نونم حسابی توی روغنه ! دیگه یه چند تا عکس دسته جمعی انداختم ازشون که بهت نشون می دم . فقط حیف که لنز جدیده رو نبرده بودم . فضای باغ اش جون می داد واسه پرتره .
اتفاقن چون من نبودم ، پرتره هات اصلن خوب نمی شد . خدایی اگه منو نداشتی چه جوری توی اون مسابقه هه برنده می شدی ؟! [وینک]
[باز کردن در خونه]
اگر زیاد گرسنه ات نیست صبر کن من یه دوش بگیرم بعدش شام بخوریم .
شام امشب با منه .
آفتاب امروز از کدوم طرف در اومده ؟!
نمی دونم از کدوم طرف در اومده اما می دونم که وقتی داشته به غروبش می رسیده ، تو به دنیا اومدی .
[تعجب] مگه امروز چندمه ؟
[در حالی که داره یه کیف سامسونت بزرگ رو از پشت مبل بر می داره] تولدت مبارک ..
وااااااااااااااااااای مرسی مرسی . غافلگیر ام کردی . مرسی عزیزم مرسی . [بوس]
حالا بازش کن . همونیه که می خوای ؟
وااااااااااااایییییییییییییییی همونیه که اون روز توی بازار ساز فروشا چشممو گرفت ؟ آره خودشه خودشه . مرسی مرسی ! [با حالت بغض]
حالا برام بزن .
همونو ؟
آره ..
دوستت دارم
من بیشتر
پی نوشت 1 : امیرعلی فقط یک اسمه و وجود خارجی نداره ! صرفن چون از این اسم خیلی خوشم میاد به کار بردمش .
پی نوشت 2 : من از اون دسته دختر هایی نیستم که آرزووووووی ازدواج داشته باشم و متن بالا ، چشم اندازه 10 ساله ی منه !
پی نوشت 3 : دلیل اینکه خانه ی آروز هامو در کنار همسرم به کار بردم این بوده که حس می کنم در خانه ی پدری به آروز هام نخواهم رسید ..
پی نوشت 4 : واقعن ممکنه من تاریخ تولدم رو یادم بره ؟!
این بلاگ "در" هست
و
آدم ها "دیوار" .
دوست دارم به بلاگ بگم :
یادت باشه برای تولدم فقط پول بدی ها ! من می خوام دوربین بخرم !
پی نوشت : کاشکی کل فامیل اهل اینترنت و وبلاگ نویسی بودن ![]()
برگ پاییز نیستم
که راحت بشکن ام
در زیر پای تان ..
پی نوشت : می شکنم تان
توی ایران که برای ما کار پیدا نمی شه ،
فکر کنم باید برم توی همون فشن ها و کار پیدا کنم !
![]()
(+)
تو
به ستاره ها نگاه می کنی
و من
به تو ..
موهای زیبای تو در باد رقصان است ،
چشمان ات را بستی ،
از تو عکس می گیرم ..
خوشحال ام که وحید جلیلوند برای این نقش انتخاب شد .
مردی که به حق ، هم قواره ی جمشید بود .
خوشحال ام که محمدحسین لطیفی باز هم استعداد یابی کرد .
خوشحال ام که بازیگر ها را در فیلم های اش کلیشه نمی کند .
خوشحال ام که از افرادی همچون باران کوثری و پوریا پورسرخ استفاده نکرد .
خوشحال ام که جمشید را کسی قرار داد که هیچ کس ذهنیتی از او نداشته باشد .
خوشحال ام که وقتی " روز سوم " اش سیمرغ گرفت ، از رسانه دور نشد .
خوشحال ام که اینقدر عالی از پس انتخاب بازیگران بر می آید .
خوشحال ام که بعد از یوسف پیامبر (آن فیلم پرحاشیه و دارای تاریخ های ساخته گی) یک سریال تاریخی ِ قوی و لذت بخش دیدم .
پی نوشت :
قبل از همه ی این خوشحالی ها ، دل سیر گریه کردم ..
برای غربت علم
برای زانوان جمشید
و
برای عشق آی بانو
..
خدا قوت محمد حسین لطیفی
این روزا همش بهش فکر می کنم .
تحمل دوری اش برام خیلی سخت شده .
دیگه مثل قدیم ها نیستم که چند روز یه بار ببینمش .
هر روز .. هر ساعت .. هر لحظه می خوام مال من باشه .. کنار من باشه ..
نمی دونم می دونه یا نه اما .. خیلی بهش احتیاج دارم .
یک لحظه هم نمی تونم دوری اش رو تحمل کنم .
وقتی نیست ، همش عکسشو می بینم .
عجیب عاشق اش شدم .
قبلن ها هم بهش فکر می کردم اما اوج علاقه ام توی این چند ماه بود .
کی فکرشو می کرد که در عرض چند ماه اینقدر عاشق اش بشم ؟
تا می ذارم بره ، می رم دوباره میارمش تا بیشتر نگاهش کنم .
هر روز بهش می گم :
می شه مال من باشی ؟
(+)
تصمیم دارم هر دو هفته یک بار
نظرسنجی های مختلفی رو در وب گاه ام قرار بدم .
کدوم نظرسنجی ؟
همونی که باید برید همین پایین ِ پایین تا ببینیدش !
پی نوشت : التبه نظرسنجی ها ، همیشه از جنس مجازی نخواهد بود .
به تاریخ این مطلب نگاه کنید .
دقیقن
یک ماه دیگه
همچین زمانی
تولدمه !
شیرینی تولدم که شما باید بدید
به شیرینی دانشگاه که من باید بدم
در !
پی نوشت :
یه ماه دیگه چنین روزی ، چنین روز دل افرورزی
یاسی کوچولو دنیا اومد ، نمی دونی تا کجا اومد
من این توپ و نداشتم ، مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد ، یه توپ قلقلی داد
!
اون وقتی که خدا داشت آلرژی های مختلف رو
بین آدماش تقسیم می کرد ؛
من اولین نفر توی صف اول بودم !
قبول شدم ![]()
(+)
بابا اصلن قبول نیس !
منم یک وبلاگ نویس ام که هنوز کشف نشدم ..
حتمن باید بمیرم تا بفهمن چه نابغه ای بودم ؟
![]()
(+)
ویلن ؟
ویولون ؟
ویولن ؟
ویلون ؟
ویالون ؟
ویالن ؟
پی نوشت : به دنبال واژه ی صحیح !
باید یکی کنارت نشسته باشه که
عطر تو رو زده باشه
تا بفهمی عجب عطر خدایی داری
!
(+)
ای پینت بال باز
ای گرافیست
ای باحال
ای فیگور
ای اعتماد به نفس
!
![]()
(+)
ـ برو پی زنده گی ت .
ـ زنده گی من تویی ..
تو باش
تا من باشم ..
پیدای ات که کنم
به تلافی ِ تمام لحظاتی که چشم می پوشیدم
نگاه ات خواهم کرد ..
دنیای مدرن ،
ایران ِ رو به پیشرفت .
نمی دانم مشکل از عدم آگاهی آدم هاست
و یا
مشکل از صدا و سیما ست که
آدم ها را ناآگاه فرض کرده !
و هنوز هم
در مستند های اجتماعی
با این جمله مواجه می شویم که :
بعد از آن مهمانی که مست شده بودم ،
به دنبال راهی می گشتم برای سقط جنین !
به خدا
دیگر تمام ِ به اصطلاح پارتی برو ها ،
با مسائل ۱۴۹ آشنا هستند !
لذت پیاده کردن یک ایده
،
خسته گی رو از تنم پیاده می کنه .
ما تشنه گان ِ قدرت ایم
؛
نه شیفته گان خدمت
!
از بی خوابی
لق می زنم
و از بی خوابی
خوابم نمی برد ..
از ذوق دوربین
هنوز
عکاس نشده
کارت ویزیت زده ام
!
مرا آنقدر پُر کن
تا لبریز شوم
تقدیر انسان ها
تصویری ست که خداوند برای آنها برگزیده .
تصویری که همچون پازل می ماند .
بسیارند انسان هایی که
با اشتباه قرار دادن ِ یک قطعه
این تصویر را خراب کرده اند ؛
اما خوش به احوالات کسی که
به دنبال قطعه ی گمشده اش بگردد ،
پیدا کند ،
و سر جای اش قرار دهد ..
حکایتی دارند این قطعات گمشده
که وقتی نزدیک آنها می شویم
تنها راهنما
همان قلبی ست که به تلاطم می افتد ؛
اما زمان لازم است تا
قلب نیز وسیع شود
تا با هر لرزشی
به ویرانی نکشد .
خوشا ویرانی
برای قطعه ی واقعی !
پی نوشت : مهرم رفت ..
این جمله را به دو صورت می توان خواند :
مهر هم رفت
مهر ام رفت
اما در هر صورت
با قطعه ی گمشده ی پیدا شده اش رفت ..!
با شنیدن اعترافات ِ ابطحی ،
یاد طنز پاورچین
و
متحول شدن های داوود افتادم !
مملکت ما
طنز ِ عجیبیه !
لطفن یک فنجان دیگر بریزید ..
پی نوشت : شاید این بار در فال ام بودی ..!
- آنقدر می نشینم تا هوای ات را استشمام کنم ..
ـ و من آنقدر استشمام می کنم تا رایحه ات را ببوی ام ..
دختر نیستی که بدانی چه می کشم
احساس ِ جوراب شلواری که به تماشا نمی شود !
باید بپوشی تا بفهمی چه می کشم !!!!
تیکه های ات
مرا تیکه تیکه کرد ..
شباهت دندون عقل های من با استعداد هام اینه که
جفت شون نهفته اند !
تفاوت شون اینه که
دندون عقل رو اگر کرم بخوره خیالی نیست ؛
اما استعداد رو ..
جمله ی دوم از کافه برفی
انسان ها وقتی آدم "فضایی" ها را دیدند ،
ازشان سراغ شازده کوچولو را نگرفتند ؛
بستن شان به تخت و ترک شان دادند !
ابتکار های اش همیشه مرا هیجان زده می کند !
می خواهم شعاع ام را
آنقدر بزرگ کنم
که در محیط ام سرگردان شوی ..
وقتی گوگوش ، ایران را مادری می خواند که 30 سال است منتظر او مانده ؛
سروش هیچ کس می آید و با یک مشت سرباز اش غوغا می کند !
یه جایی از قول فنجون های کافی شاپ خوندم :
ما فنجون ها اجازه نداریم به حرف مشتری هامون گوش بدیم ؛
اما باور کنید مبلغ پیشنهادی برای نوشتن خاطرات ام وسوسه کننده بود !
پی نوشت :
مگر اینکه فنجان های کافی شاپ بدانند بین من و تو چه گذشت ...!
گاهی فکر می کنم
که اگر دیگر نتوان فکر کرد
چه فکری باید کرد ؟
می خواهم وقتی با تو ام ،
ساعت به دست ام نکنم ..
چه خیالی ست اگر بی خیال زمان شوم ؟
خواستم کد بگذارم تا کسی نتواند مطالب ام را هایلایت کند
؛
دیدم جمله های فسقلی را می توان بدون هایلایت هم به خاطر سپرد و کپی کرد ..
پی نوشت : لا کپی رایت !
به زودی خانه ام را عوض خواهم کرد .
شاید در بلاگر ..
فاصله را کم کن
از نیاز سرشارم ..
این هم جزء ناگهانی های بی مخاطب است .
آخرین تلاش های ما برای اطلاع رسانی به حامیان میرحسین،کروبی،رضایی .
کاملن ناامید بودیم : برای جشن احمدی نژاد دو روز در تلویزیون زیر نویس کردند و از همه جای ایران آمدند . حالا ما چه کنیم ؟ از طرفی اس ام اس ها قطع بود و از طرفی به بعضی ها که زنگ می زدیم ، می گفتند ما می ترسیم بیاییم ، به اندازه ی کافی این چند روز باتوم و کابل خورده ایم .
بسیار ناامید بودیم . به همه می گفتیم : معلوم است که جمعیت ما به حد جمعیت دیروز جشن احمدی نژاد نمی رسد اما به هر حال باید اعتراض خود را اعلام کنیم . به همه می گفتیم که میرحسین هم می آید .
ساعت 3 بعد از ظهر .
برای پرینت از چند تا مطلب به پای کامپیوتر آمدم که به سرم زد ای دی اس ال را روشن کنم تا ببینم خبرها چیست . به محض اینکه 360 باز شد ، با خبر بلست میثم الله داد مواجه شدم : تظاهرات امروز کنسل شد . مأموران حق تیر دارند .
در یک لحظه تمام وجود ام را ترس گرفت اما اصلن صدای اش را در نیاوردم که چنین خبری را می دانم .
خلاصه با اضطرابی عجیب از خانه خارج شدیم که برادرم سعید گفت : امروز زهرا رهنورد به دانشگاه تهران رفته است و اعلام کرده که تظاهرات امروز را کنسل شده بدانند .
ترس من دو برابر شد . هم اینکه یقین داشتم دست از پا دراز تر برخواهیم گشت و هم از تیراندازی می ترسیدم .
قرار خانوادگی مان در شرکت یکی از دوستان پدرم بود . وقتی همه گی جمع شدند ، به نقل اخباری که شنیده بودند پرداختند . جالب اینجا بود که همه ی ما با وجود اینکه می دانستیم مأموران حق تیر دارند ، به راه افتاده بودیم ! پس آن احساس نگرانی در همه ی ما مشترک بود . فقط به یک چیز فکر می کردم : اگر به راه و فکر و عقیده و هدف خودم ایمان دارم ، پس از هیچ چیز نباید بترسم .
ایرانی می میرد / ذلت نمی پذیرد
به میدان امام حسین(ع) که رسیدیم ، از انبوه جمعیت و ترافیک ایجاد شده دیگر نتوانستیم با تاکسی مسیر را طی کنیم . از همان جا ، پیاده به جمعیت پیوستیم و به راه افتادیم .
شعار ها رسا بودند . مردم از طرفی خوشحال بودند که از آن قسمت ، جمعیت برای رفتن به میدان آزادی آماده شده است و از طرفی در گفتگو با آنها می شد فهمید که چه قدر از نتایج انتخابات ناراضی اند . اما هنوز وقت برای قضاوت زود بود . حرفی بین همه ی مردم مشترک بود :
احمدی نژاد دیروز به ما توهین کرد . درست است که ما دیگر دشمن دولت محسوب می شویم اما این توهین بزرگی بود که ما را خار و خاشاک بنامد . آیا این تعداد افراد معترض از انواع اقشار جامعه ، شورش گر و اراذل و اوباش هستند ؟
از همان ابتدای راه فهمیدیم که مردم حاضر ، نه فقط برای حمایت از موسوی بلکه در جواب توهینی که به آنها شده است آنجا جمع شده بودند . همه می گفتند : اگر ما خار و خاشاک هستیم ، پس حتمن تمام ایران را خار و خاشاک برداشته است !
زنگ می زدیم به دوستانی که در شهرستان داشتیم . آنجا نیز شورش شده بود اما همه می گفتند که جوان های شهرستانی مثل جوان های پایتخت شجاعت ندارند ؛ اگر شورش اینجا را ببینند شیر می شوند .
شعار ها مختلف و پراکنده بود :
گفته بودیم اگر تقلب بشه / ایران قیامت می شه ؛ حالا تقلب شده / ایران قیامت شده
نصر من الله و فتح قریب / مرگ بر این دولت مردم فریب
شاید مسیر مان هنوز 1 کیلومتر هم نشده بود که با پلاکارد هایی مواجه شدیم : سکوت !
بلافاصله یاد اطلاعیه افتادم : تظاهرات آرام !
دیگر این پلاکارد ها به میزانی شده بود که حتا وقتی آدم ها بلند با یکدیگر هم حرف می زدند ، همه می گفتند : هیس !
این همه هیس گفتن ها برای چه بود ؟ نیروی انتظامی و گارد ویژه ای که گوشه ی خیابان ایستاده بودند ، فقط منتظر یک چیز بودند : شعار دادن مردم و ایجاد درگیری ؛ تا بتوانند حمله کنند و مردم را پراکنده سازند . بله آنها دنبال کوچکترین بهانه از طرف ما بودند .
دستور این بود که صدا از کسی در نیاید . فقط دست ها را بالا گرفتیم و علامت پیروزی دادیم . کل جمعیت یک پارچه دست ها بالا بود . هیچ کسی هم نمی توانست به ما حمله کند زیرا بهانه ای به دستش نمی دادیم . در آن لحظه آفرین گفتم به شعور ایرانی که می داند کی حرف بزند و کی نزند . تا اینکه ناگهان دیدیم یکی از جوان ها که روی اتوبوس نشسته است ، می خواهد پنجره ی سقفی اتوبوس را از جا بکند . بلافاصله تمام مردم یک پارچه سرش فریاد کشیدند که نکن ! برای چه صدمه می زنی ؟ ما که نمی خواهیم فردا جزء اراذل و اوباش ما را بخوانند و بگویند اینها وحشی هستند تا فقط به خیابان بریزند و به اموال عمومی صدمه بزنند .
باز هم آفرین گفتم به این فرهنگ ایرانی که نهایت سیاست را در افکار عمومی به خرج داد . مرحبا باید گفت به موسوی که در بین هوادار های اش چنین فرهنگی را توانست ظرف 1 روز جای بیندازد .
دیگر میدان آزادی از دور پدیدار بود . تلفن های مان قطع بود و نمی توانستیم زنگ بزنیم به آن ترسو هایی که در خانه ها ماندند که بگوییم چه صحنه ی غرور آفرینی را از دست دادید ! اینجا چماغ دار ها بهانه ندارند برای حمله به مردم بی دفاع .
از عقب و جلو تا چشم کار می کرد جمعیت بود .
دیگر تمام نگرانی هایی که از خانه با خود به همراه آورده بودم را فراموش کرده بودم . جمعیت حاضر ، 10 برابر جمعیتی بود که دیروز در میدان ولی عصر تشکیل شد .
حال غرور برای چه ؟ برای اینکه این جمعیت خودجوش بود . ما نه زیرنویس تلویزیون اعلام کردیم و نه توانستیم پیامک های مان را سند تو آل کنیم . خیلی ها ترسیدند و نیامدند و این جمعیت فقط برای تهران بود ؛ نه داهات و شهرستان های اطراف تهران .
قرار بود تا وقتی که به میدان آزادی نرسیدیم هیچ کسی سخن نگوید . الحق و الانصاف که مردم واقعن سکوت را رعایت کردند و تذکر ها را جدی گرفتند . فقط دست ها بالا بود .
اینکه بگویم ما در آن گرما ، در آن تراکم و در آن تشنه گی چگونه خودمان را به آزادی رساندیم ، مفصل است . فقط اینکه ما دوباره به راه خودمان ایمان پیدا کردیم : این انتخابات با ما صادق نبوده .. آنها با احساسات ما بازی کردند .
در طی مسیر هم کروبی را دیدیم و هم ابطحی . اما متأسفانه چشم مان به جمال میرحسین روشن نشد ..
دیگر به آزادی رسیدیم . یک نفر از برج آزادی بالا رفته بود(!) و با اسپری سبز رنگ روی آن نوشته بود :
مرگ بر دیکتاتور / چه شاه باشه چه دکتر
جمعیت دیگر صبرش تمام شده بود . چند کیلومتر سکوت کرده بود و دیگر می خواست فریاد بزند :
رأی ما رو دزدیدن / دارن باهاش پوز می دن
تا احمدی نژاده / هر روز همین بساطه
خار و خاشاک تویی / دشمن این خاک تویی
موسوی موسوی / پرچم ایران مرا پس بگیر
آی مردم نترسید / ما همه با هم هستیم
تقلب ، یه درصد دو درصد / نه شصت و سه درصد
این شصت و سه درصد که می گن کو ؟ / دروغگو
چند باری هلیکوپتر از بالای سرمان رد شد . حرف همه ی مردم این بود : آیا امشب در اخبار از این تظاهرات حرفی می زنند ؟ یک نفر به شوخی گفت : ممکن است امشب محمود بیانیه بدهد که تشکر می کنم بابت حضور تون جهت حمایت از من !
در راه برگشت همه فقط یک شعار می دادند :
فردا ساعت پنج / میدان ولی عصر
و ما امیدوار هستیم که
شنبه ی آینده به دستبند های سبز مان
با افتخار نگاه کنیم ...
مونگولی ، یک ویروس ِ کاملن مسری ست ؛
البته من در خانه ماسک می زنم !
این دستبند های سبز را
نه برای شفای خودمان
بلکه
برای درمان کشور بیمار مان به دست بسته ایم !
►►
◄
◄گاهی وقتا دوست دارم این دکمه ها رو فشار بدم
من ۷۰۰ تومان بیشتر نداشتم
و به اون گدایی حسودیم شد که
فال می فروخت
اما
شیرموز ِ ۱۵۰۰ تومانی می خورد !
خوب اینم یه نوعشه !
مگه همیشه گدا ها باید به ما حسودی کنن؟
قدرت احساسی که نسبت به آدم ها داریم
با زمان معلوم می شه .
آب تمیز و هوس ریدن !
بنیامین قدیم :
ممممممن اگه تتتتتتتو رو ددددددوببببببباره نننننننه نننننننه نبینمت
بنیامین جدید :
تو رو من من تو رو من تو رو من من تو رو من ... الا ماشاالله !
به این می گن استعداد ِ قابل پیشرفت !
سرشاری ام
مثل آبشار
پرفشار است !
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند :
هر کس سوره ی نازعات را بخواند ، در روز قیامت توقف و حساب اش به اندازه ی یک نماز واجب می باشد تا اینکه داخل بهشت شود .
بارسلونا
خیلی خطرناکه حسن !
من معلم ِ زاغارتی را دیدم ؛
معلم ِ زاغارتی من را دید ؛
گفت : روزم مبارک بی ادب !
گفتم : انگشت ۶۰ ام به حسابت حواله !
تو یک عبور هستی
از مسیر من .
سفر ات بی خطر !
بعضی ها ریدر هستند .
یعنی با اعتماد به نفس کامل
می رینن به استیل آدم .
برای فهمیدن ات
یک بار ورق زدن کافی نیست ..
همیشه به من می گفتی :
بی آیکیو !
آهای مرغا !
هوای این جوجو ها که دارن میان قاطی ِ شما رو داشته باشید !
گاهی به سراغ فکر ام می آیی ؛
اما فکر ام به سراغت نمی آید !
بستگی داره به چی ایمان داشته باشی ..
فال قهوه ؟
طالع بینی ؟
یا
۷۰ تا حمد ؟
۴۰ تا ضحی ؟
گاهی جملات ،
بی صاحب می شوند !
می گویی
بی آنکه مخاطبی داشته باشی ..
چه حوب !
تو را نه به قاعده ی زمین
بلکه
به ارتفاع آسمان دوست می دارم
سنگ پشت ها
سنگ دل نیستند
و لاک آنها
سرشار از احساس است
کاشکی من حامله بودم ؛
اونوقت هر چی می خواستم برام می گرفتن ،
من می خوردم !!!
آقای پلیسی که دارید از مهران مدیری بازجویی می کنید !
منم از ایشون شکایت دارم !
با اون طنز پاورچین شون گند زدن به اسم ما !
اسم مامان من
:
حاچ خانم گرینوف !