
پلک پایین ام
کمی افتاده است
به گمان ام کم کم
دارد شل می شود ..
ای کاش حداقل
تکلیف با دل معلوم بود
که بدانم
آخر
دوستت دارم
یا
عـاشق ات هستم ..
یک عمر نشستم جای ترکش های ات را با غرور ام بخیه زدم ؛
نیاز آمد و انگشت اش را تا ته کرد در قلبم .
دیشب قلبم دوباره سوراخ شد ..
صفحه ی کیبورد من
همیشه خونیه
چون وقتی می نویسم
که قلبم بیرون زده باشه
و یک بار وقتی می نوشتم
قلبم افتاد روی صفحه ی کیبورد ..
این روزا دیگه پرانول هم جواب نمی ده ..
یک جام پر از شراب دستت باشد
تا حال خراب من دستت باشد
این چند هزارمین شب بیداری ست ؟
ای عشق فقط حساب دستت باشد ..
وقتی از پدر اش متنفر شد که با لجبازی های بچه گانه اش در برابر خواهش های مکرر پسر جوان اش ، غرور او را شکست .
من الکی ام
و حرف های ام الکی ست
و ناراحتی های ام ..
و آدم ها
حرف های من را الکی قبول می کنند
تا من الکی الکی ناراحت نشوم .
غافل از اینکه من نمی خواهم کسی الکی ام فرض کند
و الکی ام بپذیرد ..
دیدن این شاهکار هنری به افراد سکته ای توصیه نمی شود ..
(+)
می دانم که عاقبت
کلمات من را خواهند کشت
به دست خودم ..
کلمه هایی هستند
که آوا دارند .
به قلم نمی آیند
و باید کوک شوند ..
کلمات
نامرد ترین جنبنده ی روی زمین هستند .
هر چه بیشتر ازشان می گویم
بیشتر آزارم می دهند ..
ای کاش می شد
یک چاقو بردارم
و سر خود را بِبُرم .
سنگینی اش ، گردن ام را به درد آورده ..
مثل تمام معتاد ها
من هم معتاد شده ام
به مخدری با نام ِ : کلمه .
این روز ها
تیزی ِ کلمات از سرم بیرون زده
و آن را سوراخ کرده .
من سری دارم
سوراخ سوراخ
که از هر سوراخ اش
یک کلمه بیرون ریخته ..
و حرف های مادرم
همیشه مرا به یاد معلم های دینی می اندازد ..
وقتی می افته
وقتی به سال روز اش می رسه
یک سال فلاش بک می زنی توی ذهن ات .
سال گذشته در همین روز
سیدحسین امام در شب تاسوعا
بر اثر سانحه ی تصادف از پیش ما رفت .
کی می دونه سال دیگه
در همین لحظه
در اینجا
آیا بلاگی آپ خواهد شد یا نه ؟
روح اش شاد ..
با دو خط
هیچ وقت نمی شه یک شکل ساخت
کوچیک ترین اشکال هندسی
کم ِ کم 3 تا خط باید داشته باشن
پس به من بگو
ما از چه قاعده ای اطاعت می کنیم که
تونستیم فقط با دو تا خط
همچین شکلی بسازیم ؟
..
اون نقطه ای که داشت روز به روز کمرنگ و کمرنگ تر می شد
آرزوی بودن ِ یک رأس به دلش مونده بود
اینکه فقط با یه نقطه ی دیگه تقاطع داشته باشه ..
پی نوشت :
تک تک ِ دوستای ما ، جزء محیط ما هستن ، یکی از رأس های ما ، یکی از اضلاع ما .
خودشون
و تمام اضلاع وابسته بهشون
سلامت باشن
و زیر سایه ی او
ان شاء الله
..
دعا کنیم برای همدیگه .
خب بالأخره دومین شماره ی ماهنامه ی اینترنتی عکاس هم بر روی نت قرار گرفت .
من در این شماره فقط کار نگارش آموزش فتوشاپ رو بر عهده داشتم که اگر قسمت باشه و شرایط اقتضا کنه ، فعالیت گسترده تری باهاشون خواهم داشت .
با کلیک روی اینجا می تونید به صفحه ی دانلود ماهنامه برید .
پی نوشت ۱ :
من همیشه فکر می کردم اولین تجربه ی کار گروهی ام ، خاطره ی خوبی رو به جا بذاره . واقعن هم هیجان انگیز ترین لحظه ی زنده گی من اون موقعی بود که مجله رو به مامانم نشون دادم ! تا عمر دارم این صحنه ی زیبا و عاطفی رو یادم نمی ره که چه قدر خوشحال شد از اینکه عکس منو توی مجله دید ! به هر حال زنده گی با روشنفکر هایی مثل مامان من ، همیشه خاطره انگیزه !
پی نوشت ۲ :
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت / که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
کتاب قانون رو دیدم . ببینید !
پی نوشت ۳ :
شماره ی ۱ و ۲ یه جورایی مکمل همدیگه بودن .
پی نوشت ۴ :
!Home Break
این روزا همش دارم به این فکر می کنم که دو متر پارچه ، چه قدر می تونه توی زنده گی آدم تأثیر گزار باشه .
از خونه که میام بیرون ، با نگاه تعجب انگیز ناک و سنگین اهل محل مواجه می شم چون انگار همچین خوش شون نیومده که من رو بدون اون دو متر پارچه دیدن .
دارم می رم بانک و حدود 300000 تومان پول همراهمه . همش نگران ام و با خودم می گم : اگر اون دو متر پارچه بود ، عمرن اگر کسی می تونست کیف ام رو بزنه .
توی راه ، احساس می کنم که حجم تیکه پرانی ها به سمت ام بیشتر شده .
ولی از حق نگذرم ، بدون اون دو متر پارچه توی این گرما خیلی راحت ترم . انگار کمتر گرم ام می شه .
وقتی می رسم خونه انگار مامان بزرگ ام بیشتر تحویل ام می گیره . خب چون اون همیشه دوست داشته من رو بدون اون دو متر پارچه ببینه .
دلم می خواست یه پلاکارد گنده آویزون کنم به خودم و دلیل اینکه امروز اون دو متر پارچه رو سرم نکردم ، توضیح بدم ولی خب .. ترجیح دادم این توضیحات رو فقط به مامان بزرگ ام بدم :
وقتی داشتم از یه پیاده روی باریک رد می شدم ، دو تا پسربچه ی دبیرستانی از روبرو میومدن ؛ دیدم اونا خودشون رو کنار نمی کشن .. منم هی متمایل شدم به سمت راست تا بهشون برخورد نکنم و همین شد که دو متر پارچه ام گرفت به پیچ و مهره ی داربست ِ گوشه ی پیاده رو و .. اندازه ی 10 سانتی متر جرررررر خورد !
خب وقتی داشتم این رو تعریف می کردم ، برای بار 100 ام به این نتیجه رسیدم که : سر نکردن ِ دو متر پارچه ، خیلی بهتر از سر کردن ِ دو متر پارچه ی پاره ست ! به هر حال وجهه ی اون دومتر پارچه برای من مهم تر از وجهه ی شخصیت خودمه ! ترجیح می دم بگن : دومتر پارچه ایه امروز دومتر پارچه سرش نکرد ؛ تا بگن دومتر پارچه ایه امروز ، دومتر پارچه ی پاره سرش کرد !
نمی دونم این عقیده ی من درسته یا نه ولی وقتی قراره به جایی برم که می دونم نمی تونم آتیش نسوزون ام ، بدون اون دومتر پارچه می رم ! ترجیح می دم اسم دو مترپارچه ای ها بد در نره و نگن : همشووووون همینجوری اند !
خلاصه من از این کارا زیاد می کنم .
خودم اسمش رو می ذارم از خود گذشته گی و احترام قائل شدن برای حرمت اون دومتر پارچه ؛
ولی خب .. بقیه اسمش رو گذاشتن : عدم ثبات شخصیتی و مستمر نبودن در عقاید ! یه جورایی همون سست عنصری و دوگانه گی ِ ارزشی !
شما اسمش رو چی می ذارید ؟
لامصب عجب اگزوزی داره . وقتی گاز می دم ، گوش ام نوازش پیدا می کنه . آدم تا وقتی توی ماشین شاسی بلند ننشسته ، نمی تونه بفهمه سوار شدن روی جاده چه حسی داره .
آخ که چه قدر خوشحالم دیگه توی اون دود و دم نیستم . درسته که دل کندن از بالاشهر یه ذره سخته اما خب .. لواسون هم کلاس خاص خودش رو داره .
وای همه ی ماشین ها موازی همدیگه دارن می رن . چه جالب ! دقیقن روبرو مون غروب خورشیده . انگار ماشین ها دارن می رن توی خورشید ! آخ کاشکی امیرعلی راننده بود تا من می تونستم راحت یه عکس از این صحنه بگیرم .
یادم باشه از سوپر دریانی یه بسته شنیسل بگیرم . امشب هم وقت غذا درست کردن ندارم .
وای خدا برقای کوچه چرا رفته ؟ ریموت در هم کار نمی کنه .
نمی فهمم چه جوری در رو باز می کنم که بپرم توی پارکنیگ . اه مثل اینکه برقای خونه هم رفته . مممممممممم شاید هم امیرعلی هنوز نیومده .
موبایل اش رو می گیرم . می ره روی انسرینگ : امیرعلی ؟ کجایی ؟ من توی پارکینگ ام . اگر خونه ای بدو یه چراغ بیار من می ترس .....
الو یاسی
إإإإإ سلام
سلام . چطوری تو ؟
خونه ای ؟
نه ؛ شرکت ام . نمی دونم کی بیام . تو شام ات رو بخور .
إإإإإإإإإ . خودت گفتی امروز بعد از ظهر میای . اذیت نکن . بدو یه چراغ بیار من می ترسم از پله های پارکینگ بیام بالا .
عزیز من ! می گم خونه نیستم . کار برام توی شرکت پیش اومد ، مجبور شدم بمونم .
آها الآن شرکتی ؟ پس چرا هیچ صدایی نمیاد ؟ خالی نبن ...
پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
أأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأأ وای یا خدا
[قهقهه] این به اون شبی که منو ترسوندی در !
خیلی دیوونه ای . خل ! قلبم افتاد توی کفشم . گندت بزنن
[قهقهه]
به خاطر این کاری که کردی باید سه پایه و ساز رو خودت بیاری .
آها نیست که قبلنا من نمی آوردم ! راستی چی شد آلبوم ؟
مجوز رو مثل اینکه گرفتن . قراره 10 تا ترَک بی کلام اجرا بشه که من توی 4 تاش می زنم . در حقیقت فقط 4 تاش ویلون داره . بعد که کارا مو دیدن قرار شد لوگوی گروه + جلد سی دی رو هم من طراحی کنم . فکر کنم نونم حسابی توی روغنه ! دیگه یه چند تا عکس دسته جمعی انداختم ازشون که بهت نشون می دم . فقط حیف که لنز جدیده رو نبرده بودم . فضای باغ اش جون می داد واسه پرتره .
اتفاقن چون من نبودم ، پرتره هات اصلن خوب نمی شد . خدایی اگه منو نداشتی چه جوری توی اون مسابقه هه برنده می شدی ؟! [وینک]
[باز کردن در خونه]
اگر زیاد گرسنه ات نیست صبر کن من یه دوش بگیرم بعدش شام بخوریم .
شام امشب با منه .
آفتاب امروز از کدوم طرف در اومده ؟!
نمی دونم از کدوم طرف در اومده اما می دونم که وقتی داشته به غروبش می رسیده ، تو به دنیا اومدی .
[تعجب] مگه امروز چندمه ؟
[در حالی که داره یه کیف سامسونت بزرگ رو از پشت مبل بر می داره] تولدت مبارک ..
وااااااااااااااااااای مرسی مرسی . غافلگیر ام کردی . مرسی عزیزم مرسی . [بوس]
حالا بازش کن . همونیه که می خوای ؟
وااااااااااااایییییییییییییییی همونیه که اون روز توی بازار ساز فروشا چشممو گرفت ؟ آره خودشه خودشه . مرسی مرسی ! [با حالت بغض]
حالا برام بزن .
همونو ؟
آره ..
دوستت دارم
من بیشتر
پی نوشت 1 : امیرعلی فقط یک اسمه و وجود خارجی نداره ! صرفن چون از این اسم خیلی خوشم میاد به کار بردمش .
پی نوشت 2 : من از اون دسته دختر هایی نیستم که آرزووووووی ازدواج داشته باشم و متن بالا ، چشم اندازه 10 ساله ی منه !
پی نوشت 3 : دلیل اینکه خانه ی آروز هامو در کنار همسرم به کار بردم این بوده که حس می کنم در خانه ی پدری به آروز هام نخواهم رسید ..
پی نوشت 4 : واقعن ممکنه من تاریخ تولدم رو یادم بره ؟!
معنی واژه ی « خانه » در لغت نامه ی دهخدا :
آن جایی که در آن آدمی سکنی می کند .
معنی واژه ی « خانه » در لغت نامه ی یاسمن :
≠
چتر ام جایی برای ۲ نفر داشت .
اما تو خواستی خیس شوی ..
هر چه ساعت را عقب می کشم
به تو نمی رسم ، دوباره ..
خوشحال ام که وحید جلیلوند برای این نقش انتخاب شد .
مردی که به حق ، هم قواره ی جمشید بود .
خوشحال ام که محمدحسین لطیفی باز هم استعداد یابی کرد .
خوشحال ام که بازیگر ها را در فیلم های اش کلیشه نمی کند .
خوشحال ام که از افرادی همچون باران کوثری و پوریا پورسرخ استفاده نکرد .
خوشحال ام که جمشید را کسی قرار داد که هیچ کس ذهنیتی از او نداشته باشد .
خوشحال ام که وقتی " روز سوم " اش سیمرغ گرفت ، از رسانه دور نشد .
خوشحال ام که اینقدر عالی از پس انتخاب بازیگران بر می آید .
خوشحال ام که بعد از یوسف پیامبر (آن فیلم پرحاشیه و دارای تاریخ های ساخته گی) یک سریال تاریخی ِ قوی و لذت بخش دیدم .
پی نوشت :
قبل از همه ی این خوشحالی ها ، دل سیر گریه کردم ..
برای غربت علم
برای زانوان جمشید
و
برای عشق آی بانو
..
خدا قوت محمد حسین لطیفی
یا صاحبی عند غربتی ..
پی نوشت : کسی کم است انگار ..
سکون من باش
در این تلاطم های مدام ..
چه باید کرد
با اشک هایی که
در حسرت رسیدن به آرزو
سرازیر می شوند ؟
(+)
من
ایستاده ام
اینجا
بی آنکه مدادی داشته باشم
تا
بقیه اش را بکشم ..
گوشم
برای صدایت
چشمم
برای نگاهت
دلم
برای هوایت
..
همین
دیگر شناور نیست .
ته نشین شد
و
سنگین ..
(+)
ارتباط مستقیم دارد
ناخوشی ِ تو
با باتری ِ من ..
من تمام شده ام
وقتی
تو می رسی
دیر !
از بس غلظت اش زیاد است
حل نمی شود
در روح ام
این درد لعنتی ..
باش
تا دیوانه ی تو باشم
نه خویش ..
درد ِ سنگینی اش
تا نوک ِ انگشتان ِ دست چپ می چکد ..
در این روزگاری که خیلی ها به کمبود محبت دچار شده اند ؛
من ترجیح می دهم
بود و نبود ام برای کسی تفاوت نکند .
پی نوشت :
تنهایی آسان تر است تا دوستی ِ خاله خرسه.
از هم گریختیم و
آن نازنین پیاله ی دلخواه را بر خاک ریختیم ..
هوشنگ ابتهاج
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خراب ام نمی برد ..
فریدون مشیری
اشک ها تا مرز چشم که می آیند ؛
اجازه ی بارش نمی گیرند و دوباره به بغض کهنه ی خویش باز می گردند ..
ادعوک دعاء
حرق حزین
..
باران که اذن از آسمان نداشته باشد ،
خواهش زمین بی فایده است ..
همانند اشکی که نگه می داریم ..
آسانی خواهد آمد ؟
آسانی خواهد آمد !
آسانی خواهد آمد ..
روزی می رسد برای پاسخ دادن شان ..
پاسخی نه به من ؛
به اویی که سؤال نزد اش می برم ..
احتیاج شدید پیدا کرده ام به یک خلوت سه روزه ..
مؤمن در سختی های خودش
از خدا گله نمی کند .
در هر اندوه ، مصلحتی نهفته است ..
وقتی بوی تو در هوای ام می پیچد
از خیال ات مست می شوم ..
گاهی حسرت می خورم که چرا بیشتر ننوشیدم ؟
لازمه ی رسیدن به مقصد های بزرگ
پیمودن ِ راه های سخته .
حواس مون باشه که سختی های بین راه رو اینقدر پررنگ نکنیم که از ارزش هدف کم بشه .
حواس مون باشه که "توی راه نمونیم"
راه برای گذشتنه .
یادمون باشه که وقت و انرژی مون رو صرف ساکن موندن و جنگیدن نکنیم .
"در حال راه رفتن بجنگیم"
هوای گریه
بی هوا به سرم می زند ..
فاصله را کم کن
از نیاز سرشارم ..
این هم جزء ناگهانی های بی مخاطب است .
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسه رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
قیصر امین پور
بین این همه کاغذ های ِ "لوله باز کنی"
یک کاغذ ِ "دل بازکنی" پیدا نمی شود ...
حلقه های اشکی که همیشه سعی در پنهان شان دارم را
فقط ویولن توانست آشکار کند .
این ساز با روح من گره خورده ..
چه خوب که
وقتی تو نیستی
غم ات هست ..
لااقل !
پدرم گفته است :
قدر هر آدمی ، به عمق زخم های اوست .
پس زخم های ات را گرامی دار .
زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ؛
تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد .
و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست ..
و نوشداروی عشق ، تنها در دست اوست .
او که نام اش خداوند است ..
عرفان نظرآهاری
ساعت های من
همیشه بی عقربه اند
تا عمق درد های من
هیچ وقت حساب نشود ..
چند وقت پیش یکی از اون لاک پشت بزرگ هام ، چشم راستش عفونت کرده بود .
اینقدر براش ناراحت بودم .
هی می ذاشتمش توی آموکسی سیلین و زود به زود آبش رو عوض می کردم تا توی کثیفی نباشه .
چند روز بدون اینکه بخوام ، داشتم بهش بی توجهی می کردم .
اصلن چند روز هیچ کاری به کارش نداشتم .
دیدم چشمش خیلی بهتر شده !
آدم ها هم همینطوری هستن .
بعضیاشون تا حالشون بده ، انگار فقط می خوان یکی بهشون توجه کنه تا حالشون خوب بشه .
اما یه دسته ی دیگه ای هم هستن که تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دن و سعی می کنن خودشون مشکل شون رو حل کنن .
مونگولی ، یک ویروس ِ کاملن مسری ست ؛
البته من در خانه ماسک می زنم !
چرا دنیا پره از حادثه های وارونه ؟
همونی که صدای دلت رو می شنوه ،
همون هم دلت رو می شکنه .
حوادث تا وقتی داغ هستن ،
برای تعریف شون وقت کم میاری .
وقتی خاطره شدن ،
با چند جمله ی کوتاه هم می تونی ابراز شون کنی .
در هر حال
همه مساحت رو فقط می تونن ببینن .
کی می تونه عمق رو درک کنه ؟
من از حدیث دوری از تو می ترسم ..
سید علی صالحی
غم خود به هر که بردیم ، نتوان دوا نمودن
که تو بی نوا پذیری ، نظری به حال ما کن
یاسمن
خیال داغ تو
و بی خیالی ِ داغ خویش ..
۰=۱-۲
بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
وقتی به شوخی چیزی رو تعریف می کنم
؛
دلیل نمی شه که واقعن اون مسئله خنده داره ..
یواشکی زندگی کردن هم عالمی داره .
یه اضطراب و هیجان در هم آمیخته که زندگی تو خاص می کنه .
مهم اینه که می خوای متفاوت باشی .
یواشکی سعی می کنی به دنیا بیای . یواشکی می خوای بزرگ بشی . یواشکی چشم و گوشت رو باز می کنی . یواشکی خوشت میاد . یواشکی دل می بندی . یواشکی عاشق می شی . یواشکی ... می میری..
و من مدت هاست مُردم ... اما یواشکی .........
بهانه ام شو برای باریدن ..
هوای ات را کم دارم
نفرین خیلی خطرناکه حسن !
همیشه دعا کن ..
حتا برای اونی که خیلی اذیت ات کرده ..
تو که از من جدا افتاده ای
اما گردن بند ات را از سینه ام جدا نمی کنم ..
من از ترس چشمان خویش
به چشمان تو نمی نگرم ..
عقربه ها
بدون درکی از انتظار
به دنبال هم می دوند
این کیست در آینه ؟
پیش بیا ! پیش بیا ! پیش تر !
تا که بگوی ام غم دل بیشتر
در این یکنواختی های مدام
صدای حضور یکدیگر را نمی شنویم ..
خودم که نرسیدم بهتون
نامه ام هم نرسید ..
من یک علامت سؤال ِ
روی سایلنت هستم
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
![]()
![]()
وقت است
وقت است
وقت است
گاهی
فهمیدن ها
خاطرات تلخ به جا می ذارن .
اینقدر که
دوست داری تا آخر عمر
نفهم بمونی اما
دوباره اون خاطره تکرار نشه ..
روستایی ها
چه ساده و چه بی ریا
با امام رضا حرف می زنند ..
این را یک بار در حرم دیدم :
گاو مش حسن مریض شده ؛ شفاش بده !
حالا من
در حسرت چند جمله مانده ام
برای ابراز حال ... !
قلم هم مانده است با این دل ناسازگار من چگونه بسازد ... ؟
به کار بردن کلمه ی "به دَرَک"
به "درْک" خیلی ها بستگی دارد .
وقتی من برای مرگ یک سنگ پشت گریه می کنم ،
بعضی ها من را مسخره می کنند .
و بعضی ها خیلی نفهم هستند ..
نامه ای به خدای خود بنویسید ..
ذهن هر کس به طور دائم مشغول ریموو کردن و پاک سازیه .
بعضی ها اینقدر سرعت از خاطر بردن شون تنده که انگار
شیفت + دیلیت می گیرن .
بعضی ها ریسایکل بین ذهن شون اینقدر کم حجمه
که مجبورن هر چند وقت یک بار ریِستور کنن .
بعضی ها می ذارن آشغال ها اینقدر توی سطل آشغال جمع شه
تا ییهو همه رو با هم پاک کنن .
بعضی ها هر چند وقت یه بار می رن توی سطل آشغال ذهن شون
تا شاید یه چیز دوباره برگرده سر جای اولش .
مشکل اینجاست که سطل آشغال های ذهن ما پسوورد داره
و قاعدتن کسی از رمز اون خبردار نیست .
هیچ کس خبردار نیست که سطل آشغال تو بوی گند گرفته یا نه ؟
هیچ کس خبردار نیست که زباله های تر و خشک قاطی اند یا نه ؟
هیچ کس خبردار نیست که چه آدمایی ، چه حرف هایی ،
چه کار هایی ، چه خاطراتی و چه حوادثی ریختن توی سطل آشغالت ؟
گاهی مجبور هستی که بشی دو تا گوش و دو تا چشم
برای شنیدن حرف های کسی که خیلی وقته داره توی
سطل آشغال ذهن ات خاک می خوره و خودش خبر نداره .
بعضی از آدم ها مثل درایو سی می مونن .
کم که هستن اشکال نداره اما همچین که پُر حجم می شن ،
دیگه توانایی کار کردن با لایف شاپ یا همون کارگاه زنده گی ات
رو ازت می گیرن .
بعضی از آدم ها مثل آنتی ویروس اند .
همچین که سر و کله شون پیدا می شه
انگار یه سوسک کُش اومده به جنگ سوسک ها .
ولی امان از روزی که ویروس های مغز ات خیلی خفن شده باشن .
دیگه هیچ آنتی ویروسی از پس ِ کشتن شون برنمیاد ؛
مگر اینکه بری هی آنتی ویروست رو آپدیت کنی .
بعضی از آدم ها انگار یه جزء از کامپیوتر می شن .
فرقی نداره سخت افزاری مثل مغز یا نرم افزاری مثل قلب .
مهم اینه که حتا اگه هارد ات هم بسوزه ، اونا هم به پات می سوزن .
هارد من سوخته . احتیاج به یه هارد و ویندوز ِ نو دارم .
باران
هوای مرا دو نفره نکرد ..
اگه دل بیخودی خوش بشه
بعدش خشک می شه
به امید آن روز که
دیگر نخواهم چیزی بدانم !
حرفای تو همینه ؟
اینم به حساب بقیه ..
دلم از زمانه سیر می شود
وقتی جواب های تو دیر می شود
مرا مخوان .
مرا بنویس ..
سکوت را نمی توان نوشت .
چه بد ..!
نه اینکه تو ویروس باشی
؛
من به شدت بیمارت شده ام
توی ورژن جدید شنگول و منگول ،
به آقا گرگه می گن دیگه پاهاتو از زیر در نشون نده ؛
ما آیفون تصویری داریم !
گرگی ِ آقا گرگه با آیفون تصویری معلوم می شه
و غریبه گی ِ من با نشان دادن چشم های ام ..
فکر کنم آدم هایی که از همه بیشتر می خندن ،
وقتی دیگه نمی خندن
هم تابلو می شن
هم طول می کشه تا عادی و مثل سایق بشن .
نمی دانم چرا اما
تو را هر جا که می بینم
[نترس ! شعر محمدعلی بهمنی نیست]
لرز می کنم
من با کسی تعارف ندارم ؛
بوی سیگار هر احدالناسی بهم بخوره ،
از خدا می خوام اون دنیا با آتیش سیگار تمام تنشو بسوزونه .
عمرن اگه ازش بگذرم .
دلیل اینکه آرومم
امید لمس دستاته
احسان خواجه امیری
وقتی آدم از یکی خیلی بدش میاد
و بهش خیلی انتقاد داره
دقیقن باید خفه شه و حرف نزنه !
واگر نه طرف فکر می کنه خیلی آدم سرشناس و بزرگیه که داره ازش انتقاد می شه !
به هر حال منطق یه چیزیه که همه ندارن .
مثل کمبود که خیلی ها دارن !