
آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده/خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان/دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم/اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشگر شیطان به کمین من است/بی کسم ای شاه پناهم بده
حلال کنید ..
از الآن نشسته ام دارم برای عیدی هام نقشه می کشم .
شاید یک لپ تاپ ایسر بخرم ؛
شاید یک لنز واید بخرم ؛
شاید هم یک ویولن سوزوکی بخرم ..
[در حال بالا رفتن از کوه]
ف ـ اونوقت می دونستید ابرو هام رو خودم برداشتم ؟
ن ـ آره کاملن معلومه [خنده]
ف ـ بی شوخی بد برداشتم ؟
ن ـ نه خوبه فقط خیلی توش مداد کشیدی ، رنگ ابروهای خودت که روشن تره خوشگل تره .
ف ـ خودم اونجوری دوست نداشتم ، می خواستم بیشتر تغییر کنم ، حالا برای نامزدی می خوام مدل اش رو عوض کنم .
[همزمان با گوش کردن به گفتگوی این دو دوست ، مردی کم مو همراه با زن ِ چادری اش در حال پایین آمدن از کوه هستند]
ی ـ [با صدای آرام] اوا این آقاهه چه قدر شبیه ابطحیه . [نمی شنوند]
[مرد کم مو و خانمی که عینک آفتابی زده و پشت اش راه می رود ، از کنار ما می گذرند]
ی ـ [با صدای بلند] بچه ها این آقاهه چه قدر شبیه ابطحی بود !
[همزمان آقای کم مو و خانم چادری اش برمی گردند و ما را نگاه می کنند . ما نیز آنها را نگاه می کنیم و فاطمه با او سلام و احوالپرسی می کند]
به بالا رفتن از کوه ادامه می دهیم ..
ابطحی مانده است و یک دنیا چرا در نگاه های مردم ..
همیشه انسان هایی وجود دارند که در اواسط راه سست می شوند .
همیشه راه هایی وجود دارند که انسان ها را سست می کنند .
همیشه ایمان هایی هستند که قاطع نمی شوند .
همیشه شک ، با یقین گام بر می دارد . گاهی شک ، همان یقینی ست که کم رنگ شده .
و همیشه انسان هایی هستند که با یقین به شک شان ایمان دارند و راه را اشتباه می روند ..
پی نوشت : امروز ابطحی ِ شکسته را بدون عمامه و عبای اش در کوه دیدیم .
فقط خدا می دونه که امروز چه حالی داشتم .
دیشب که نزدیک ۲۰ بار هی از خواب پریدم و دوباره به زور خوابم برد .
از طرفی پاهام منو یاری نمی کردن تا با جماعتی هم رنگ بشم که می دونستم مقابل من هستن ؛ از طرفی هم اگر نمی رفتم وجدان ام منو آروم نمی ذاشت . می خواستم به نزدیکان ام که شده ثابت کنم که ما موسوی ها ، اصلاح رو بدون اسلام نمی خوایم .
دائم داشتم به دلم صابون می زدم که هر کی میاد ، برای دین اش میاد و ممکنه از هر گروهی باشه .
اوایل اش خوب پیش رفت . اما ... به محض اینکه شعار های حزب اللهی ها شروع شد ، تصمیم گرفتم برگردم :
لعن علي عدوك يا حسين، خاتمي و كروبي و ميرحسين
من نمی دونم اونا ما رو چی فرض کردن ؟
همچین جماعتی دو روز دیگه ادعای خدایی هم می کنن .
دل من آرومه چون به نظر خودم وظیفه ام رو انجام دادم اما واقعن ناراحت ام ..
خدا لعنت کنه هر کسی رو که با اسم دین ، گند می زنه به هر چی دین داری .
فارس می گه قرآن آتیش زدن اما سند اش هنوز موجود نیست .
بالاترین می گه پشت حیاط خونه ی ضرغامی دارن فیلم آتیش زدن قرآن رو می سازن .
کلمه می گه جسد خواهرزاده ی موسوی رو هنوز ندادن .
عصرایران از قول شریعت مداری می گه موسوی خودش طراح قتل خواهرزاده اش بوده .
از این ور دم به ساعت بانگ اهانت سر می دن ،
از اون ور حمله می کنن به حسینیه جماران ، به بیت امام .
احمدی نژادی ها می گن پسرای ما هم توی بسیج هستن اما یک بار هم نرفتن مردم رو بزنن . کسانی که می زنن و می کشن ، به قصد تخریب شخصیت بسیجی میان ؛ اونوقت که ما می گیم کسانی که از نظر شما حرمت شکن هستن و از نظر شما بی دین و ایمون و کافر هستن هم از ما نیستن چرا که خط فکری ِ موسوی اینچنین نیست ، باور نمی کنن . می گن موسوی چرا ساکته ؟ چرا اعلام برائت نمی کنه از اونا ؟
ذهن ام آشفته ست .
فکر کنم به یک استخاره نیاز دارم که فردا برم راهپیمایی یا نه ..
مدتی پیش به واسطه ی هم صحبتی با یکی از دوستان خوب ام به نام مریم ، با مفهوم موسیقی قرآنی آشنا شدم .
هر سوره از قرآن کریم ، دارای یک آهنگ است .
گاهی اوقات عین حروف آخر کلمه ، در تمام آیات یک سوره تکرار می شود
و
گاهی اوقات نیز تنها آهنگ هم سانی دارد .
مسئله ی مهم این است که
کامل ترین نوع ریتم و موسیقی و آهنگ را در قرآن می توان یافت . [ کافی ست یک سرچ بزنید تا با مقالات آشنا شوید ]
حتا اگر کسی با صوت برای شما قرائت نکند هم ، شما با روخوانی قرآن می توانید به این چینش منظم و زیبای کلمات که آهنگی قوی را خلق کردند پی ببرید .
سؤالی که سال هاست در ذهن من جای گرفته و هیچ کس تا به حال نتوانسته من را قانع کند این بوده است که :
دلیل حرام بودن برخی از انواع موسیقی چیست ؟
خدایی که موسیقی را به این زیبایی در بطن آیات قرآن اش جای داده ، چطور ممکن است از انسان هایی که آفریده توقع داشته باشد که به سمت صدا کشیده نشوند ؟
پی نوشت یک : دلیل تحقیق های بسیار من در زمینه ی موسیقی [ احکام ، سنت ، روانشناسی و .. ] فقط او و سخت گیری های اش بوده . خدایا تو رو شکر که به این واسطه ، فرصت دارم تا شک کنم ! من شک می کنم پس هستم ..
پی نوشت دو : عکس های من
نه از هوس
که برای نفَس می خواهم ات ..
با دو خط
هیچ وقت نمی شه یک شکل ساخت
کوچیک ترین اشکال هندسی
کم ِ کم 3 تا خط باید داشته باشن
پس به من بگو
ما از چه قاعده ای اطاعت می کنیم که
تونستیم فقط با دو تا خط
همچین شکلی بسازیم ؟
..
اون نقطه ای که داشت روز به روز کمرنگ و کمرنگ تر می شد
آرزوی بودن ِ یک رأس به دلش مونده بود
اینکه فقط با یه نقطه ی دیگه تقاطع داشته باشه ..
پی نوشت :
تک تک ِ دوستای ما ، جزء محیط ما هستن ، یکی از رأس های ما ، یکی از اضلاع ما .
خودشون
و تمام اضلاع وابسته بهشون
سلامت باشن
و زیر سایه ی او
ان شاء الله
..
دعا کنیم برای همدیگه .
این روزا همش دارم به این فکر می کنم که دو متر پارچه ، چه قدر می تونه توی زنده گی آدم تأثیر گزار باشه .
از خونه که میام بیرون ، با نگاه تعجب انگیز ناک و سنگین اهل محل مواجه می شم چون انگار همچین خوش شون نیومده که من رو بدون اون دو متر پارچه دیدن .
دارم می رم بانک و حدود 300000 تومان پول همراهمه . همش نگران ام و با خودم می گم : اگر اون دو متر پارچه بود ، عمرن اگر کسی می تونست کیف ام رو بزنه .
توی راه ، احساس می کنم که حجم تیکه پرانی ها به سمت ام بیشتر شده .
ولی از حق نگذرم ، بدون اون دو متر پارچه توی این گرما خیلی راحت ترم . انگار کمتر گرم ام می شه .
وقتی می رسم خونه انگار مامان بزرگ ام بیشتر تحویل ام می گیره . خب چون اون همیشه دوست داشته من رو بدون اون دو متر پارچه ببینه .
دلم می خواست یه پلاکارد گنده آویزون کنم به خودم و دلیل اینکه امروز اون دو متر پارچه رو سرم نکردم ، توضیح بدم ولی خب .. ترجیح دادم این توضیحات رو فقط به مامان بزرگ ام بدم :
وقتی داشتم از یه پیاده روی باریک رد می شدم ، دو تا پسربچه ی دبیرستانی از روبرو میومدن ؛ دیدم اونا خودشون رو کنار نمی کشن .. منم هی متمایل شدم به سمت راست تا بهشون برخورد نکنم و همین شد که دو متر پارچه ام گرفت به پیچ و مهره ی داربست ِ گوشه ی پیاده رو و .. اندازه ی 10 سانتی متر جرررررر خورد !
خب وقتی داشتم این رو تعریف می کردم ، برای بار 100 ام به این نتیجه رسیدم که : سر نکردن ِ دو متر پارچه ، خیلی بهتر از سر کردن ِ دو متر پارچه ی پاره ست ! به هر حال وجهه ی اون دومتر پارچه برای من مهم تر از وجهه ی شخصیت خودمه ! ترجیح می دم بگن : دومتر پارچه ایه امروز دومتر پارچه سرش نکرد ؛ تا بگن دومتر پارچه ایه امروز ، دومتر پارچه ی پاره سرش کرد !
نمی دونم این عقیده ی من درسته یا نه ولی وقتی قراره به جایی برم که می دونم نمی تونم آتیش نسوزون ام ، بدون اون دومتر پارچه می رم ! ترجیح می دم اسم دو مترپارچه ای ها بد در نره و نگن : همشووووون همینجوری اند !
خلاصه من از این کارا زیاد می کنم .
خودم اسمش رو می ذارم از خود گذشته گی و احترام قائل شدن برای حرمت اون دومتر پارچه ؛
ولی خب .. بقیه اسمش رو گذاشتن : عدم ثبات شخصیتی و مستمر نبودن در عقاید ! یه جورایی همون سست عنصری و دوگانه گی ِ ارزشی !
شما اسمش رو چی می ذارید ؟
چتر ام جایی برای ۲ نفر داشت .
اما تو خواستی خیس شوی ..
آغاز ِ حرکت روی یک بیضی ِ خیلی باریک
شاید ما رو به این شک بندازه که داریم روی یک خط ِ منحنی ِ سر باز راه می ریم .
فکر می کنیم مسیری که می ریم ، انتها نداره .
تا وقتی به قوس ِ بیضی نرسیدیم ،
همچنان فکر می کنیم که داریم یه مسیر باز رو دنبال می کنیم ..
از قوس که گذشتیم ،
می بینیم دقیقن به موازات ِ راهی که اومده بودیم ، داریم برمی گردیم !
دوباره همون مسیر ..
اما
به صورت عکس .
و باز هم سر ِ جای اول مون قرار می گیریم ..
تقدیر انسان ها
تصویری ست که خداوند برای آنها برگزیده .
تصویری که همچون پازل می ماند .
بسیارند انسان هایی که
با اشتباه قرار دادن ِ یک قطعه
این تصویر را خراب کرده اند ؛
اما خوش به احوالات کسی که
به دنبال قطعه ی گمشده اش بگردد ،
پیدا کند ،
و سر جای اش قرار دهد ..
حکایتی دارند این قطعات گمشده
که وقتی نزدیک آنها می شویم
تنها راهنما
همان قلبی ست که به تلاطم می افتد ؛
اما زمان لازم است تا
قلب نیز وسیع شود
تا با هر لرزشی
به ویرانی نکشد .
خوشا ویرانی
برای قطعه ی واقعی !
پی نوشت : مهرم رفت ..
این جمله را به دو صورت می توان خواند :
مهر هم رفت
مهر ام رفت
اما در هر صورت
با قطعه ی گمشده ی پیدا شده اش رفت ..!
بچه های پرورشگاهی
پدر و مادر ِ شناسنامه ای ندارند .
بچه های غیر پرورشگاهی
فقط
پدر و مادر شناسنامه ای دارند !
پی نوشت :
واقعیت در شناسنامه ها نیست ..
- آنقدر می نشینم تا هوای ات را استشمام کنم ..
ـ و من آنقدر استشمام می کنم تا رایحه ات را ببوی ام ..
از بس غلظت اش زیاد است
حل نمی شود
در روح ام
این درد لعنتی ..
باش
تا دیوانه ی تو باشم
نه خویش ..
حقیقت را با تمام تلخی اش سر می کشم .
پی نوشت :
من منتظر استفراغ ام ..
می خواهم شعاع ام را
آنقدر بزرگ کنم
که در محیط ام سرگردان شوی ..
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خراب ام نمی برد ..
فریدون مشیری
آسانی خواهد آمد ؟
آسانی خواهد آمد !
آسانی خواهد آمد ..
روزی می رسد برای پاسخ دادن شان ..
پاسخی نه به من ؛
به اویی که سؤال نزد اش می برم ..
احتیاج شدید پیدا کرده ام به یک خلوت سه روزه ..
گاهی فکر می کنم
که اگر دیگر نتوان فکر کرد
چه فکری باید کرد ؟
مؤمن در سختی های خودش
از خدا گله نمی کند .
در هر اندوه ، مصلحتی نهفته است ..
وقتی بوی تو در هوای ام می پیچد
از خیال ات مست می شوم ..
فاصله را کم کن
از نیاز سرشارم ..
این هم جزء ناگهانی های بی مخاطب است .
پدرم گفته است :
قدر هر آدمی ، به عمق زخم های اوست .
پس زخم های ات را گرامی دار .
زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ؛
تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد .
و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست ..
و نوشداروی عشق ، تنها در دست اوست .
او که نام اش خداوند است ..
عرفان نظرآهاری
قلب
یا می ره توی کفش
یا می ره توی حلق .
کلن جای مشخصی نداره ؛
گاهی وقتا هم گم می شه !
به گفته ی افلاطون :
مردان و زنان در ابتدای خلقت ، مانند امروز نبودند . در آن زمان تنها یک انسان بود ، کوتاه قد و دارای یک بدن و یک گردن ، ولی با دو صورت که هر یک به جهتی می نگریست . انگار دو موجود از پشت به یکدیگر چسبیده باشند .
خدایان یونان حسادت می کردند چون آنها می دیدند موجودی که چهار دست و پا دارد ، بیشتر کار می کند ؛ و چون دو صورت در جهت مخالف دارد ، حمله کردن به آن کار دشواری است . با دارا بودن چهار پا ، نیروی زیادی برای حفظ تعادل ، ایستادن و یا حتا راه رفتن به مدت طولانی ، نیاز نداشت . خطرناک تر از همه ، آن موجود دو جنس متفاوت داشت وبرای بقا ، نیازی به حضور دیگری نبود .
زئوس ، خدای ارشد الپ ، به سایر خدایان گفت که طرحی برای گرفتن قدرت از آن دو موجود دارد . صاعقه ای را فرستاد و آن موجود را به دو نیم کرد ؛ به این ترتیب زن و مرد به وجود آمدند .
این کار موجب افزایش جمعیت دنیا شد و در عین حال ، ساکنان دنیا را گمراه و ضعیف کرد . دلیل آن این است که در حال حاضر ، همه به دنبال نیمه ی گمشده ی خود می گردند تا او را در آغوش بگیرند و با این کار ، نیروی گذشته ، قدرت پرهیز از خیانت ، مقاومت ، تحمل و سایر محسنات گمشده را دوباره به دست بیاورند .
ما این در آغوش گرفتن را که یکی شدن دو جسم ِ از هم جدا شده را به دنبال دارد ، سکس می نامیم .
برگرفته از کتاب یازده دقیقه ، نوشته ی پائولو کوئلیو
برای فهمیدن ات
یک بار ورق زدن کافی نیست ..
همیشه به من می گفتی :
بی آیکیو !
یک مترجم خبر کنید !
فهمیدن چشم های ام برای خودم هم سخت شده ..!
عقربه ها
بدون درکی از انتظار
به دنبال هم می دوند
علی گندابی
(+)
انگاری جفتمون هم می خوایم بگیم
هم می ترسیم بگیم
مگه نه ؟
من را جدی نگیرید
من را اصلن جدی نگیرید
زیرا من هیچ وقت جدی نمی نویسم
و هیچ وقت جدی نمی گویم
پس
بجنب !
اتوبوس آماده ی حرکت است !
باید زود تر سوار شویم !
کربلا دو نفر ..
یک ساعت برنارد به من بدهید
تا یک دل سیر
بی آنکه حسرت بخورم
بی آنکه نگران باشم
او را نگاه کنم ..
قصه را كه ميدانی؟ قصه مرغان و كوه قاف را،
قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
هزار سال است كه تقدير را تأخير میكنم .
اما چه كنم با هدهد، هدهدی كه از عهد سليمان تا امروز
هر بامداد صدايم میزند؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم
كه هر روز بهانهای میآورد، بهانههای كوچك بیمقدار.
تنم نازك است و بالهايم نحيف.
من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ میترسم.
من از گم شدن، من از تشنگی، من از تاريك و دور واهمه دارم .
گفتی قرار است بالهايمان را توی حوض داغ خورشيد بشوييم؟
گفتی كه اين تازه اول قصه است؟
گفتی كه بعد نوبت معرفت است و توحيد؟
گفتی كه حيرت، بار درخت توحيد است؟ گفتی بی نيازی ...؟
حق با هدهد است كه ميگفت:
رفتن زيباتر است، ماندن شكوهی ندارد؛ آن هم پشت اين سنگريزههاي طلب .
گيرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توی خاك و خاطره،
توی گذشته و گل. گيرم كه بالم را هزار سال ديگر هم
بسته نگه داشتم، بالهای بسته اما طعم اوج را كی خواهد چشيد؟
میروم، بايد رفت؛ در خون تپيده و پرپر.
سيمرغ، مرغان را در خون تپيده دوستتر دارد. هدهد بود كه اين را به من گفت .
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعنی كه آتش گرفتهام؛
يعنی كه شعلهورم! يعنی سوختم؛ يعنی خاكسترم را هم باد برده است .
میروم اما هر جا كه رسيدم، پری به يادگار برايت خواهم گذاشت.
میدانم، اين كمترين شرط جوانمردی است .
بدرود، رفيق روزهای بیقراریام!
قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ،
آنجا كه جز بال و پر سوخته، نشانی ندارد...
عرفان نظرآهاری
خیابان ها ادامه پیدا می کنند ،
و من ادامه می دهم .
صبر کنید !
من یک بهانه می خواهم برای ایستادن ..
تیک
تاک
تیک
تاک
جای آنهایی که بودند
و
در این لحظات نیستند پیش ما خالی ست
یا جای ما پیش آنها ؟
جای ما
یا شاید
من
سه نقطه
روی آب
همه چیز سبک می شود
حتا تو !
اما قلب ات چه ؟
من کر بودم در هیاهو ی صدای تو
و فقط سکوت یک چیز را می شنیدم