
دختری که برای پذیرایی داوطلب می شود : دنبال شوهر می گردد !
ایده ای از گلنوش
سرعت نور : تبادل بیوگرافی دیگران (غیبت)
پی نوشت : می توانید پیشنهاد های خود را برای شماره های بعدی این موضوع بیان نمایید .
زبان : وسیله ای که توسط یک نفر جهت فروپاشی یک فامیل به کار می رود !
یُبس : کسی که سرش در کار خودش است .
اجتماعی : کسی که سرش در کار همه است غیر از خودش .
این ذهن کوچک ِ مردمان ِ کج فهم هم فراموش کند ؛
آن سلطانی که روبروی اش نشستیم ، فراموش نمی کند ..
آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده/خط امانی ز گناهم بده
ای حرمت ملجأ درماندگان/دور مران از در و راهم بده
لایق وصل تو که من نیستم/اذن به یک لحظه نگاهم بده
لشگر شیطان به کمین من است/بی کسم ای شاه پناهم بده
حلال کنید ..
اسم این برنامه باید می بود : دیروز دیروز دیروز
زیرا حرفی راجع به امروز و فردا در آن نیست ..
زمان حیات منتظری ، حرفی نزدند
چون از دانسته های او می ترسیدند .
حالا که مرده دارند تحلیل شخصیتی اش می کنند !
از سوتی های این برنامه ،
تفاوت لوگوی تلویزیونی و لوگوی دکوری می باشد .
اگر دقت کنید ، کلمه ی "فردا" در چیدمان دکور و لوگوی تلویزیونی فرق دارد !
از الآن نشسته ام دارم برای عیدی هام نقشه می کشم .
شاید یک لپ تاپ ایسر بخرم ؛
شاید یک لنز واید بخرم ؛
شاید هم یک ویولن سوزوکی بخرم ..
عطر تو
و
ضربان قلب من ..
یک عمر نشستم جای ترکش های ات را با غرور ام بخیه زدم ؛
نیاز آمد و انگشت اش را تا ته کرد در قلبم .
دیشب قلبم دوباره سوراخ شد ..
امروز وقتی از سینما برگشتم ، داشتم چادرم رو به جا لباسی آویزون می کردم ییهو به خاطر حجم عظیم لباس های آویزون شده ، همشون ریختن که یکی از اونها مانتو و شلوار دوران هنرستان بود [چه قدر همیشه از روپوش بدم میومده]
خلاصه یاد یه خاطره ی خنده افتادم که زیاد هم دور نیست و می رسه به اردیبهشت همین امسال .
القصه
نمی دونم سر چه مناسبت کوفتی بود که همه ی بچه ها رو بردن توی نمازخونه . ما هم که ارشد و شر مدرسه ، جامون همیشه اون ته نمازخونه بود . یه خانومه رو آورده بودن از اینایی که زیر چادر شون فقط مقنعه مشکی سر شون می کنن و با رنگای دیگه ی طبیعت قهرن و کیلیبس روسری شون از این بدون نگین هاست و نوک مقنعه شون به موازات دماغ شون تیزه و همیشه سیبیل دارن و ابرو هاشون تمیز نیست .
منم نمی دونم اون روز چه مرگم بود که دلم در حد تیم ملی [یعنی داغون] درد می کرد و سرم همش روی شونه ی دوست جلویی ام بود . اما از اونجایی که آدم بدمریضی نیستم بچه ها رو در امر مفرح ِ مسخره کردن خانوم سخنرانه هم راهی می کردم .
خلاصه
ایشون نشست کلی ما رو موعظه و نصیحت کرد و تا اون آخر هیشکی به حرفاش گوش نمی داد تا اینکه گفت : من یه سری برگه رو می دم بچه ها پخش کنن و شما سؤال هایی که از من دارید رو توش بنویسین .
از اونجایی که تعداد برگه ها کم بود ، از هر ۱۰ نفر به ۲ نفر رسید .
ما دیدیم همه دارن برای اسکل کردن خانومه ، چرت و پرت توی برگه ها می نویسن .
یکی از دوستام گفت : یاسی پایه ای فحش [...] بنویسیم ؟
تا اینو گفت همه ی بچه هایی اکیپ مون گفتن ایول . آره بنویس بخندیم .
خلاصه دو تاشون نامردی نکردن و هر فحش [...] بلد بودن توی کاغذ هاشون نوشتن و سرخوش دادن به کسی که کاغذ ها رو می رسوند اون جلو .
به خاطر تموم شدن وقت ، فکر نمی کردیم بخواد توی همین جلسه جواب سؤال ها رو بده اما از شانس بد مون فهمیدیم قراره به صورت رو در رو جواب بده .
اولین برگه رو باز کرد و با اعتماد به نفس کامل شروع کرد به خوندن : چرا همجنس بازی حرام است ؟
کل سالن از خنده منفجر شد . از بس گاگول بود نفهمید بچه ها خواستن سر کارش بذارن و شروع کرد به توضیح دادن و ارائه ی جواب . بچه ها داشتن می ترکیدن از خنده .
برگه ی بعدی و چند برگه بعد هم باز شد و دیدیم سؤال های بچه ها جمیعن چیز داره ! یعنی همه از دم گیر دادن بودن به مسائل جنسیتی تا خانومه رو سر کار بذارن بخندن .
یوهو
وقتی داشت یه برگه ی دیگه رو باز می کرد
ما اول دیدیم رنگش پرید
بعد دیدیم یه ذره سرخ شد
بعد دیدیم بنفش شد
بعدش قرمز شد
آخر سر هم قرمز ِ مایل به قهوه ای شد
بلندگو رو برداشت و با یه حالت ریلکس و لحن آروم ، شروع کرد به ارائه ی بیوگرافی خودش : من فلانی ، دارای مدرک فلان از فلان دانشگاه ، در فلان قسمت فلان جا کار می کنم و دائم در فلان جا ها می رم سخنرانی . من در جاهایی مثل ورامین ، پاکدشت ، قیامدشت ، شهر ری در بین بچه های لات و پایین شهری سخنرانی کردم [در این قسمت یوهو صورت اش تغییر حالت داد و وولوم صداش رفت بالا] اما در این همه سال تا حالا بچه هایی به بی ادبی شما ندیدم . شماهایی که ادعای بالاشهر نشینی تون می شه اندازه ی اون لب خط های پایین شهری ادب ندارید و [...]
در همین لحظه معاون هنرستان اومد و گفت : خانوم فلانی چه اتفاقی افتاده ؟
اونم یوهو برگه ی اکیپ ما رو پرت کرد جلوی معاون و گفت : بفرمایید . ببینید بچه هاتون برای من چی نوشتن .
خلاصه
اون روز برای ترسوندن بچه ها که بگن چه کسی اینا رو نوشته ، از دروغی به نام انگشت نگاری هم استفاده کردن .
کار به جایی رسید که من و دو تا از بچه های موجه (!) کلاس برای ضمانت اون دو نفری که اینا رو نوشته بودن پا پیش گذاشتیم و با از خود گذشته گی تمام وارد دفتر مدیر شدیم و همه چیز رو توضیح دادیم تا بچه های مدرسه از زندانی شدن توی نمازخونه نجات پیدا کنن !
ما اگر شانس داشتیم اسم مون می شد لوک خوش شانس . از بد روزگار همه ی کاسه کوزه ها سر اکبرپور بدبخت که اون روز به خاطر دل درد ، سرش روی شونه ی جلویی اش بود خراب شد .
الحمدلله که ماه اردیبهشت بود و پایان مدرسه .
مدیر از من خواست مامان ام رو بیارم مدرسه [به این دلیل که من باید جلوی همچین حرکتی رو می گرفتم و اگر نگرفتم ضعیف النفس ترین جنبنده ی روی زمین هستم] . منم از اونجایی که در مراحل طفولیت تا به حال در خودکفایی کامل به سر می برم و نمی گذارم پای مادرم به مدرسه برسد ، همان جا در دلم گفتم : بیشین تا برات بیارمش !
این شد که تا روز گرفتن مدرک موقتی دیپلم [یعنی زمان ثبت نام دانشگاه] هر وقت می رفتم مدرسه ، مدیر اسکل مان به من می گفت : اکبرپووووور ! تو باز مامانتو نیاوردی ؟!
و من می گفتم : بله خانوم روح بخش . میارم !
و این جمله ی " اکبرپووووور ! تو باز مامانتو نیاوردی ؟! " تبدیل شده است به سوژه ی تمام دوستان ام . یکی از آنها گفت اگر روح بخش چندین سال دیگر تو را با همسر و فرزند ات هم در خیابون ببیند می گوید : اکبرپووووور ! تو باز مامانتو نیاوردی ؟!
پی نوشت :
ایده ی [...] از مهندس پنگول جونی می باشد .
هنر های یک روح سرگردان ، جایی که بیشتر در آن می نویسم .
صفحه ی کیبورد من
همیشه خونیه
چون وقتی می نویسم
که قلبم بیرون زده باشه
و یک بار وقتی می نوشتم
قلبم افتاد روی صفحه ی کیبورد ..
این روزا دیگه پرانول هم جواب نمی ده ..
هنوزم آدمایی پیدا می شن که بعد از مدت ها وبلاگ نویسی و کامنت گذاری ، تا می بینن عقیده ات با مزاج شون جور در نمیاد ، تو رو از لیست پیوند هاشون پاک می کنن .
هنوزم آدمایی پیدا می شن که وقتی دارن بهت دری وری می گن ، می ترسن اسم شون رو بنویسن که یه وقت یکی از طرفدار هاشون کم نشه .
هنوزم آدمایی پیدا می شن که از نظر شون بقیه تا وقتی عالی اند که مثل خودشون باشند ، در غیر این صورت می شن بچه دوساله ای که فقط زر مفت می زنه .
هنوزم آدمایی پیدا می شن که دوستاشون رو مثل خودشون انتخاب می کنن تا با هر چرندی که توی پست هاشون می نویسن ، همه بیان بگن واااای چه قدر خدا نوشتی !