
لازمه ی رسیدن به مقصد های بزرگ
پیمودن ِ راه های سخته .
حواس مون باشه که سختی های بین راه رو اینقدر پررنگ نکنیم که از ارزش هدف کم بشه .
حواس مون باشه که "توی راه نمونیم"
راه برای گذشتنه .
یادمون باشه که وقت و انرژی مون رو صرف ساکن موندن و جنگیدن نکنیم .
"در حال راه رفتن بجنگیم"
خواستم کد بگذارم تا کسی نتواند مطالب ام را هایلایت کند
؛
دیدم جمله های فسقلی را می توان بدون هایلایت هم به خاطر سپرد و کپی کرد ..
پی نوشت : لا کپی رایت !
هوای گریه
بی هوا به سرم می زند ..
به زودی خانه ام را عوض خواهم کرد .
شاید در بلاگر ..
فاصله را کم کن
از نیاز سرشارم ..
این هم جزء ناگهانی های بی مخاطب است .
آخرین تلاش های ما برای اطلاع رسانی به حامیان میرحسین،کروبی،رضایی .
کاملن ناامید بودیم : برای جشن احمدی نژاد دو روز در تلویزیون زیر نویس کردند و از همه جای ایران آمدند . حالا ما چه کنیم ؟ از طرفی اس ام اس ها قطع بود و از طرفی به بعضی ها که زنگ می زدیم ، می گفتند ما می ترسیم بیاییم ، به اندازه ی کافی این چند روز باتوم و کابل خورده ایم .
بسیار ناامید بودیم . به همه می گفتیم : معلوم است که جمعیت ما به حد جمعیت دیروز جشن احمدی نژاد نمی رسد اما به هر حال باید اعتراض خود را اعلام کنیم . به همه می گفتیم که میرحسین هم می آید .
ساعت 3 بعد از ظهر .
برای پرینت از چند تا مطلب به پای کامپیوتر آمدم که به سرم زد ای دی اس ال را روشن کنم تا ببینم خبرها چیست . به محض اینکه 360 باز شد ، با خبر بلست میثم الله داد مواجه شدم : تظاهرات امروز کنسل شد . مأموران حق تیر دارند .
در یک لحظه تمام وجود ام را ترس گرفت اما اصلن صدای اش را در نیاوردم که چنین خبری را می دانم .
خلاصه با اضطرابی عجیب از خانه خارج شدیم که برادرم سعید گفت : امروز زهرا رهنورد به دانشگاه تهران رفته است و اعلام کرده که تظاهرات امروز را کنسل شده بدانند .
ترس من دو برابر شد . هم اینکه یقین داشتم دست از پا دراز تر برخواهیم گشت و هم از تیراندازی می ترسیدم .
قرار خانوادگی مان در شرکت یکی از دوستان پدرم بود . وقتی همه گی جمع شدند ، به نقل اخباری که شنیده بودند پرداختند . جالب اینجا بود که همه ی ما با وجود اینکه می دانستیم مأموران حق تیر دارند ، به راه افتاده بودیم ! پس آن احساس نگرانی در همه ی ما مشترک بود . فقط به یک چیز فکر می کردم : اگر به راه و فکر و عقیده و هدف خودم ایمان دارم ، پس از هیچ چیز نباید بترسم .
ایرانی می میرد / ذلت نمی پذیرد
به میدان امام حسین(ع) که رسیدیم ، از انبوه جمعیت و ترافیک ایجاد شده دیگر نتوانستیم با تاکسی مسیر را طی کنیم . از همان جا ، پیاده به جمعیت پیوستیم و به راه افتادیم .
شعار ها رسا بودند . مردم از طرفی خوشحال بودند که از آن قسمت ، جمعیت برای رفتن به میدان آزادی آماده شده است و از طرفی در گفتگو با آنها می شد فهمید که چه قدر از نتایج انتخابات ناراضی اند . اما هنوز وقت برای قضاوت زود بود . حرفی بین همه ی مردم مشترک بود :
احمدی نژاد دیروز به ما توهین کرد . درست است که ما دیگر دشمن دولت محسوب می شویم اما این توهین بزرگی بود که ما را خار و خاشاک بنامد . آیا این تعداد افراد معترض از انواع اقشار جامعه ، شورش گر و اراذل و اوباش هستند ؟
از همان ابتدای راه فهمیدیم که مردم حاضر ، نه فقط برای حمایت از موسوی بلکه در جواب توهینی که به آنها شده است آنجا جمع شده بودند . همه می گفتند : اگر ما خار و خاشاک هستیم ، پس حتمن تمام ایران را خار و خاشاک برداشته است !
زنگ می زدیم به دوستانی که در شهرستان داشتیم . آنجا نیز شورش شده بود اما همه می گفتند که جوان های شهرستانی مثل جوان های پایتخت شجاعت ندارند ؛ اگر شورش اینجا را ببینند شیر می شوند .
شعار ها مختلف و پراکنده بود :
گفته بودیم اگر تقلب بشه / ایران قیامت می شه ؛ حالا تقلب شده / ایران قیامت شده
نصر من الله و فتح قریب / مرگ بر این دولت مردم فریب
شاید مسیر مان هنوز 1 کیلومتر هم نشده بود که با پلاکارد هایی مواجه شدیم : سکوت !
بلافاصله یاد اطلاعیه افتادم : تظاهرات آرام !
دیگر این پلاکارد ها به میزانی شده بود که حتا وقتی آدم ها بلند با یکدیگر هم حرف می زدند ، همه می گفتند : هیس !
این همه هیس گفتن ها برای چه بود ؟ نیروی انتظامی و گارد ویژه ای که گوشه ی خیابان ایستاده بودند ، فقط منتظر یک چیز بودند : شعار دادن مردم و ایجاد درگیری ؛ تا بتوانند حمله کنند و مردم را پراکنده سازند . بله آنها دنبال کوچکترین بهانه از طرف ما بودند .
دستور این بود که صدا از کسی در نیاید . فقط دست ها را بالا گرفتیم و علامت پیروزی دادیم . کل جمعیت یک پارچه دست ها بالا بود . هیچ کسی هم نمی توانست به ما حمله کند زیرا بهانه ای به دستش نمی دادیم . در آن لحظه آفرین گفتم به شعور ایرانی که می داند کی حرف بزند و کی نزند . تا اینکه ناگهان دیدیم یکی از جوان ها که روی اتوبوس نشسته است ، می خواهد پنجره ی سقفی اتوبوس را از جا بکند . بلافاصله تمام مردم یک پارچه سرش فریاد کشیدند که نکن ! برای چه صدمه می زنی ؟ ما که نمی خواهیم فردا جزء اراذل و اوباش ما را بخوانند و بگویند اینها وحشی هستند تا فقط به خیابان بریزند و به اموال عمومی صدمه بزنند .
باز هم آفرین گفتم به این فرهنگ ایرانی که نهایت سیاست را در افکار عمومی به خرج داد . مرحبا باید گفت به موسوی که در بین هوادار های اش چنین فرهنگی را توانست ظرف 1 روز جای بیندازد .
دیگر میدان آزادی از دور پدیدار بود . تلفن های مان قطع بود و نمی توانستیم زنگ بزنیم به آن ترسو هایی که در خانه ها ماندند که بگوییم چه صحنه ی غرور آفرینی را از دست دادید ! اینجا چماغ دار ها بهانه ندارند برای حمله به مردم بی دفاع .
از عقب و جلو تا چشم کار می کرد جمعیت بود .
دیگر تمام نگرانی هایی که از خانه با خود به همراه آورده بودم را فراموش کرده بودم . جمعیت حاضر ، 10 برابر جمعیتی بود که دیروز در میدان ولی عصر تشکیل شد .
حال غرور برای چه ؟ برای اینکه این جمعیت خودجوش بود . ما نه زیرنویس تلویزیون اعلام کردیم و نه توانستیم پیامک های مان را سند تو آل کنیم . خیلی ها ترسیدند و نیامدند و این جمعیت فقط برای تهران بود ؛ نه داهات و شهرستان های اطراف تهران .
قرار بود تا وقتی که به میدان آزادی نرسیدیم هیچ کسی سخن نگوید . الحق و الانصاف که مردم واقعن سکوت را رعایت کردند و تذکر ها را جدی گرفتند . فقط دست ها بالا بود .
اینکه بگویم ما در آن گرما ، در آن تراکم و در آن تشنه گی چگونه خودمان را به آزادی رساندیم ، مفصل است . فقط اینکه ما دوباره به راه خودمان ایمان پیدا کردیم : این انتخابات با ما صادق نبوده .. آنها با احساسات ما بازی کردند .
در طی مسیر هم کروبی را دیدیم و هم ابطحی . اما متأسفانه چشم مان به جمال میرحسین روشن نشد ..
دیگر به آزادی رسیدیم . یک نفر از برج آزادی بالا رفته بود(!) و با اسپری سبز رنگ روی آن نوشته بود :
مرگ بر دیکتاتور / چه شاه باشه چه دکتر
جمعیت دیگر صبرش تمام شده بود . چند کیلومتر سکوت کرده بود و دیگر می خواست فریاد بزند :
رأی ما رو دزدیدن / دارن باهاش پوز می دن
تا احمدی نژاده / هر روز همین بساطه
خار و خاشاک تویی / دشمن این خاک تویی
موسوی موسوی / پرچم ایران مرا پس بگیر
آی مردم نترسید / ما همه با هم هستیم
تقلب ، یه درصد دو درصد / نه شصت و سه درصد
این شصت و سه درصد که می گن کو ؟ / دروغگو
چند باری هلیکوپتر از بالای سرمان رد شد . حرف همه ی مردم این بود : آیا امشب در اخبار از این تظاهرات حرفی می زنند ؟ یک نفر به شوخی گفت : ممکن است امشب محمود بیانیه بدهد که تشکر می کنم بابت حضور تون جهت حمایت از من !
در راه برگشت همه فقط یک شعار می دادند :
فردا ساعت پنج / میدان ولی عصر
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسه رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
قیصر امین پور
بین این همه کاغذ های ِ "لوله باز کنی"
یک کاغذ ِ "دل بازکنی" پیدا نمی شود ...
حلقه های اشکی که همیشه سعی در پنهان شان دارم را
فقط ویولن توانست آشکار کند .
این ساز با روح من گره خورده ..
چه خوب که
وقتی تو نیستی
غم ات هست ..
لااقل !
پدرم گفته است :
قدر هر آدمی ، به عمق زخم های اوست .
پس زخم های ات را گرامی دار .
زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ؛
تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد .
و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست ..
و نوشداروی عشق ، تنها در دست اوست .
او که نام اش خداوند است ..
عرفان نظرآهاری
ساعت های من
همیشه بی عقربه اند
تا عمق درد های من
هیچ وقت حساب نشود ..
و ما امیدوار هستیم که
شنبه ی آینده به دستبند های سبز مان
با افتخار نگاه کنیم ...
چند وقت پیش یکی از اون لاک پشت بزرگ هام ، چشم راستش عفونت کرده بود .
اینقدر براش ناراحت بودم .
هی می ذاشتمش توی آموکسی سیلین و زود به زود آبش رو عوض می کردم تا توی کثیفی نباشه .
چند روز بدون اینکه بخوام ، داشتم بهش بی توجهی می کردم .
اصلن چند روز هیچ کاری به کارش نداشتم .
دیدم چشمش خیلی بهتر شده !
آدم ها هم همینطوری هستن .
بعضیاشون تا حالشون بده ، انگار فقط می خوان یکی بهشون توجه کنه تا حالشون خوب بشه .
اما یه دسته ی دیگه ای هم هستن که تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دن و سعی می کنن خودشون مشکل شون رو حل کنن .
مونگولی ، یک ویروس ِ کاملن مسری ست ؛
البته من در خانه ماسک می زنم !
قلب
یا می ره توی کفش
یا می ره توی حلق .
کلن جای مشخصی نداره ؛
گاهی وقتا هم گم می شه !
بعضی ها
روی دفتر خط دار هم
کج می نویسن .
این دستبند های سبز را
نه برای شفای خودمان
بلکه
برای درمان کشور بیمار مان به دست بسته ایم !
آزادی اندیشه رو داریم
اما آزادی بیان چی؟
آزادی عمل چی؟
لطفن تا می گیم آزادی ، یاد لس آنجلس نیفتید .
چرا دنیا پره از حادثه های وارونه ؟
وقتی کار "عقل" تمام شد ؛
"دل" شروع به کار می کند .
►►
◄
◄گاهی وقتا دوست دارم این دکمه ها رو فشار بدم